چکیده ای از تازه ترین ها

آخرین دیده های من از اینترنت

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

with 3 comments

this_heart_condition_by_luckyred-keshvary-com.jpg

این مثنوی حدیث پریشانی من است ، بشنو که سوگنامه ویرانی من است ، امشب نه این که شام غریبان گرفته ام ، بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام ، گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مُرد ، بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد ، گفتم مرو که تیره شود زندگانیم ، با رفتنت به خاک سیه مینشانیم ، گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد ، بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد ، وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است ، معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است ، دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است ؟ اصلاٌ کدام احمق از این عشق راضی است ؟ این عشق نیست فاجعه قرن آهن است ، من بودنی که عاقبتش نیست بودن است ، حالا به حرفهای غریبت رسیده ام ، فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام ، حق با تو بود از غم غربت شکسته ام ، بگذار صادقانه بگویم که خسته ام ، بیزارم از تمام رفیقان نارفیق ، اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق ،من را به ابتضال نبودن کشانده اند ، روح مرا به مسند پوچی نشانده اند ، تا این برادران ریاکار زنده اند ، این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند ، یعقوب درد میکشد و کور میشود ، یوسف همیشه وصله ناجور میشود ، اینجا نقاب گرگ به کفتار میزنند ، منصور را هر آینه بر دار میزنند ، اینجا کسی برای کسی کس نمیشود ، حتی عقاب درخور کرکس نمیشود ، جایی که سهم مرگ به جز تازیانه نیست ، حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست ، ما میرویم چون دلمان جای دیگر است ! ما میرویم هرکه بماند مخیر است ، ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است ، دل خوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش ، در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است ، ما میرویم مقصدمان نامشخص است ، هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است ، از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم ، اینجا که گرگ با سگ گله برادر است ، ما میرویم ماندن با درد فاجعست ، در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست ، دیریست رفته اند امیران قافله ، ما مانده ایم و قافله پیران قافله ، اینجا دگرچه باب منو پای لنگ نیست ، باید شتاب کرد مجال درنگ نیست ، بر درب آفتاب پی باج میروی ، ما هم بدون باد به معراج میرویم .

Advertisements

Written by محمد کشوری

فوریه 12, 2008 در 3:02 ب.ظ.

نوشته شده در ادبی

Tagged with , ,

3 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. سلام خسته نباشی . خیلی قشنکگ بود من که خیلی حال کردم . برای من ادبیات جالبی بود . عکس این پست هم بسیار درخور نوشته عالی این پست بود .
    موفق باشی دوست دار شما سامان

    topofbest

    فوریه 12, 2008 at 11:59 ب.ظ.

  2. خیلی خوب بود! حالا راستش رو بگو… کاره خودت بود دیگه؟

    شبستان

    فوریه 13, 2008 at 10:04 ب.ظ.

  3. اين شعر بسيار زيبا در قالب غزل-مثنوي از سروده هاي دوست عزيز و برادر گراميم آقاي اسلام ولي محمدي از شاعران اسلام شهر و رباط كريم است كه آقاي امير ارجيني آنرا دكلمه نموده.
    با تشكر لطفا نام شاعر را نيز بنويسيد.
    ضمناً بيت آخر اينگونه است:
    بر درب آفتاب پي پاج مي رويم
    ما هم بدون بال به معراج مي رويم

    يا حق

    قاسم

    ژانویه 15, 2011 at 11:09 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: