چکیده ای از تازه ترین ها

آخرین دیده های من از اینترنت

ستاره (قسمت اول تا پنجم)

with 5 comments

( قسمت اول )
خسته و كوفته از آخرين امتحان تجديديهاش بر ميگشت . ولي ته دلش خوشحال بود .خودش هم نميدونست چرا.از كوچه پس كوچه هاي تنگ محلشون به طرف خونه حركت كرد.كتاب فيزيكش كه زياد هم نو به نظر نميرسيد در دستش لوله شده بود.خسته بود …از همه چيز …از همه كس ... تصميم داشت چند روزي رو در تنهايي به آرامش از دست رفته اش برسد.آرامشي كه از آخرين روزهاي تابستون سال پيش هرگز به سراغش نيومده بود. در حاليكه بي اعتنا جلوي پاشو نگاه ميكرد آروم آروم قدم ميزد.صداي كلاغها اون موقع ظهر براش عجيب بود.موهاي لخت و بلندش بروي پيشوني بلند و چشمان قهوه ايش ريخته بودند.موهايي كه براي نگه داشتنشون جنگها با آقاي ناظم كرده بود. كوچه هايي كه وارد آنها مي شد يكي يكي باريكتر مي شد و سرانجام آخرين كوچه .كوچه اي چهار پنج متري كه جوي آبي از وسطش رد ميشد. به محض اينكه وارد كوچه شد در خونه اي كه نبش كوچه بود باصدايي كه معلوم بود سالهاست از عمرش ميگذره باز شد. پسرك انگار كه منتظر اين اتفاق بوده به دو چشم مشكي اي كه از لاي در مشخص بود لبخند زد.در كم كم بازتر ميشد. صدائي از پشت تر گفت : چطور دادي ?
هي ….
هي يني چي ?قبول ميشي ?
نميدونم …
در باز شد….
بيا تو…
تنهايي ?
آره …
پسرك داخل شد… ورودش درست مانند اولين بار بود…اون روز خوب يادش بود. روزي كه بد شروع شد ولي پايان خوبي داشت .درست نه سال پيش .يادش ميومد كه : تو يكي از روزهاي بحبوحه شيطنت يك پسر بچه هشت ساله ، با توپ زده بود به سيني اصغر آقا ميوه فروش محله و وقتي ديده بود گلابي ها يكي يكي افتادن زمين و رفته بودن زير دست و پا له شده بودند بجاي اينكه معذرت خواهي كنه ، هرهر خنديده بود.اصغر آقا هم افتاده بود دنبالش .اونم كه اين لحظه ها براش تكراري شده بود پا گذوشته بود به فرار. داخل همين كوچه شده بود و درست مثل امروز دخترك چشم مشكي در رو براش باز كرده بود.

بدو بيا تو …
….
از دست كي در ميرفتي ?
اصغر آقا ..
چرا?
توپ رو شوت كردم .خورد به گلابي ها.گلابي ها ريختن .
خندم گرفت .يارو افتاد دنبالم .

اسمت چيه ?
ستاره .
 
( قسمت دوم )

…..

تا قبل از اون روز چيزاي زيادي ازش نميدونست .فقط ميدونست دو سال ازش كوچيكتره . يه خاطره مبهم و سياه هم از خيلي وقت پيشها يني زماني كه سه چهار سال بيشتر نداشت داشت .تا اونجايي كه يادش ميومد يه روز سرد زمستوني بود. صداي شيون و زاري از كه از كوچه ميومد تا خونه اونا هم ميرسيد.دورتادور خونه سر كوچه رو پارچه هاي سياه پوشونده بودند.وقتي از مادرش پرسيده چي شده در جوابش گفته بود: حيووني مادرش رو هم ازدست داد…

يادش ميومد كه ميگفتن پدرش كارمند راه آهن بوده . وقتي ستاره سه چهار ماه بيشتر نداشته پدرش يه روز كه نگهبان قطار بوده سرشو از قطار مياره بيرون كه جلوي قطار رو ببينه كه سرش با يه تير كنار ريل برخورد ميكنه و ضربه مغزي ميشه و ميميره . از اون وقت ديگه با مادرش و پدربزرگش كه بابايي صداش ميكردند زندگي كرده .تا اينكه مادرش هم از سل ميميره و ستاره براي هميشه تنها ترين دختر اون محله ميشه . بابايي پدربزرگش رو چند بار بيشتر نديده بود.پيرمردي شصت هفتاد ساله بود با قامتي شكسته و خميده ،صورتي چروكين و سياه درست مثه دستهاي سياهش . ستاره بهش گفته بود كه هميشه توي تاريكي صبح زود از خونه خارج ميشه و شبها دير وقت برميگرده . خودش هم گاه گاهي شبا بابايي رو ديده بود.با يه چراغ زنبوري كوچيك و يه شيشه و يه ظرف . ميگفتن گردو ميفروشه …از دستهاي سياشم ميشد تشخيص داد. خوب يادش بود باباش هر وقت كه نمره بدي ميگرفت با اشاره به زندگي بابايي بهش ميگفت :درس بخون كه اينجوري نشي ..
* * *

بااينكه اونروزاصغر آقا يه گوشمالي حصابي عليرضارو داده بود ولي هيچ وقت خاطره خوب اونروز رو فراموش نميكرد اون روز و روزاي ديگه ستاره و عليرضا فقط براي هم يه همبازي دوران كودكي نبودن ….بلكه اگر هم كسي براي هم نبودن لا اقل ميتونستن حرف دل هم رو بفهمن . * * *

عليرضا داخل شد.

بابايي بهتره ?پاش خوب شد?

ميگه كه بهترم ….نميدونم ..احساس ميكنم خيلي عذاب ميكشه …


حياط كوچيك و ساده و بي آلايش اونجا هميشه براش مثه بهترين جاي دنيا جلوه ميكرد.با اون حوض فيروزه اي كوچيك شيش ضلعي كه هميشه توش دوتا ماهي سرخ كوچولو بودش زندگي كرده بود..بزرگ شده بود….عشق رو فهميده بود و مهمتر از همه ستاره رو شناخته بود… يادش ميومد ستاره هميشه بهش ميگفت اين ماهي بزرگه توئي و اونكي كوچولوئه منم …

كنار حوض با هم نشستن .
لاغر شدي ستاره ?..
…!
ولي هنوزم خوشگلي …
ستاره دست عليرضا رو گرفت .
عليرضا تو چهره اش دقيق شد تا بار ديگه تك تك جزئيات ستاره رو ببينه ….

 ( قسمت سوم )

….
موهاي مشكي بلند و صافش كه تا كمرش ميرسيد همون جوري بود كه عليرضا مي پسنديد.چشم و ابرو مشكيش از ستاره دختري شرقي و غربي پسند ميساخت . لبهاي گلي رنگ و ريزش به بيني نوك تيز و سربالاش كاملا ميومد. قدش نه زيادي بلند بود نه خيلي كوتاه .طوري بود كه به يه دختر هم سن اون ميخورد. به نظر عليرضا خوشگل خوشگل نبود…يني دختراي خوشگل ديگه هم ديده بود ولي از اخلاقش خوشش ميومد.تازه زشت هم نبود…

يادش ميومد اولين باري كه ميخواست بهش بگه دوست دارم با خودش خيلي كلنجار رفت تا تونست اونو بگه … هر چي فكر ميكرد ميديد روش نميشه به رفيق دوران كودكيش كه حالا عشقش شده بگه دوست دارم . تا اين كه اونشب رسيد… تقريبا دو سال پيش بود…تابستون گرمي بود.همه ترجيح ميدادن روي پشت بوم بخوابن .شبهاي خوبي شده بود… همسايه عليرضا اينا كه تقريبا وضع ماليشون ازبقيه ساكنين اون كوچه بهتر بود از ساعت هشت كه هوا تاريك مي شد راديوشو مياورد بالا و صداش رو بلند ميكرد… اون موقع ها هم اگه كسي راديو داشت مثلا خيلي حرف بود.هر كسي نميتونست راديو بخره … عليرضا كه تازه عاشق شده بود روي پشت بوم دراز كشيده بود و آسمون رو نگاه ميكرد… آسمون صاف و پر بود از ستاره .ستاره ها ابهت ماه رو ازش گرفته بودن . عليرضا با خودش فكر ميكرد:
خداجون اين همه تو آسمونت ستاره هاي بزرگ و كوچيك داري چي ميشه يكي از اون كوچولوهاشو هم به ما بدي … تو فكر داشت به ستاره فكر ميكرد كه صداي گوينده راديو اونو به خودش جلب كرد:….

خب شنوندگان عزيز …اميدوارم شب خوبي رو پيش رو داشته باشيد. رسيديم به بخش آهنگهاي درخواستي … آهنگي رو پخش ميكنيم از خواننده خوب گوگوش با آهنگي از پرويز اتابكي و شعر زيباي شهيار قنبري ….بشنويم اهنگ «ستاره » را از گوگوش :…

عليرضا يك لحظه جا خورد. اصلا انتظار اينو ديگه نداشت …با خودش فكر كرد:

خدا يا تو هم هي دل مارو بسوزون ها….هر چي ميخوام از فكرش بيام بيرون نميذاري …

آهنگ ستاره در اون شب پرستاره حال و هواي جديدي براي عليرضا ايجاد كرد:
«….ستاره آي ستاره چشام اشكي نداره …ديگه پيداش نميشه ….نميادش دوباره …ديگه دوستم نداره ….منو تنهام ميذاره ..آخه گوش كن ستاره آي ستاره دل عاشق خريداري نداره ….خدايا اونو با عشق و محبت آشنا كن …به درد اين دل ديوونه من مبتلا كن ..بيا بنشون گل مهر و وفا رو …منو از دست دلتنگي و تنهايي رها كن …اگه عشقي نباشه دل رسوا نميشه ….دل من مثه شيشه ديگه پيدا نميشه ….ديگه دنيا ستاره ،برام دنيا نميشه …آخه گوش كن ستاره آي ستاره دل عاشق خريداري نداره ….»
ديگه نميتونست تحمل كنه …تصميم خودش رو گرفت . دستي به موهاي آشفتش كشيد و بروي پشت بوم خونه كناريشون پريد….

 ( قسمت چهارم )

تا خونشون تقريبا بايد چهار پنج خونه رو رد ميكرد. كار آسوني نبود.فكر ميكرد احتمالا اگه كساني كه روي پشت بوم خوابن يه آدم رو ببينن كه اومده روي پشت بومشون زياد خوشحال نميشن …
آروم آروم و پاورچين پاورچين يكي يكي خونه هارو رد كرد… بالاخره رسيد…همه جا تاريك بود…چشاش به زحمت دور و برش رو ميديد…صداي خوروپف بابايي باعث شد كه خندش بگيره .كم كم چشاش به تاريكي عادت كرد…حالا ديگه ميتونست اطرافش رو ببينه .پشت ديوار كنار پشت بوم بقلي خونه ستاره اينا قايم شد.يواش يواش سرش رو بالاتر آورد…اطرافش رو خوب نگاه كرد:
پشت بومشون زياد بزرگ نبود …درست مثه خونشون … وسط پشت بوم دوتا تشك ديده ميشد.دلش هري ريخت … اون ستاره بود.اونم بيدار بود و داشت به آسمون نگاه ميكرد…با خودش فكر كرد:

ولي آخه تو ديگه چرا?… من تو آسمون دنبال تو ميگردم …تو ديگه از آسمون خدا چي ميخواي …نكنه تو هم به من فكر ميكني ?….
….يه لحظه از فكري كه كرده بود خوشش اومد.يني آيا ستاره هنوز اونو به عنوان همبازي نگاه ميكنه يا اونم …?
دور و برش رو يواشكي نگاه كرد…بابايي پشتش به اونو ستاره بود . معلوم بود هفت تا پادشاه رو خواب ديده چون صداي خورو پفش تا آسمون هفتم ميرفت … با خودش فكر كرد:پيرمرد بيچاره از بس كار ميكنه شبا عين جنازه ميوفته … انگار كه ميخواد نقشه فتح يه قلعه رو بكشه باخودش فكر كرد…بالاخره تصميمشو گرفت ..لبخندي زد و آروم گفت :

ستاره !…

ولي ستاره حركتي نكرد…انگار نه انگار…دوباره و اين بار كمي بلندتر تكرار كرد:

ستاره !…

اينبار هم فرقي نكرد..با خودش گفت :اه …دختره انگار كر شده …ديگه كم كم دارم مطمئن ميشم عاشقمه وگرنه دختر عاقل توي اين سكوت شب يكي صداش كنه ميشنوه …

سنگ كوچكي كه كنار پاش بود توجهشو جلب كرد.برش داشت و به اونكي طرف پشت بوم رفت …وقتي رسيد به در شيشه اي پشت بوم سنگ رو محكم به طرف در پرت كرد…

صداي بلندي از در اومد.ترس برش داشت .خواست فرار كنه با خودش گفت :آخه احمق اينجوري ميزنن .همه رو بيدار كردي كه … رفت پشت در قايم شد…يه صداي اومد …از ترس داشت ميمرد…يكي داشت ميومد.از پشت به ديوار عقب در چسبيد. صدا نزديكتر ميشد.كم كم داشت ميرسيد. سايه باريكي رو ديد كه داشت به در نزديك ميشد…. ديگه احساس ميكرد داره از ترس ميميره …اصلا ديگه نمتونست تحمل كنه …با خودش گفت :خودم رو نشون ميدم و ميگن غلط كردم ديگه از اين غلطا نميكنم شايد كه دلشون به رحم بياد و زياد كتكم نزنن …خواست همين كارو بكنه … با عجله اومد بيرون خواست زود معذرت خواهي كنه …. ديد ستاره بود…. با دست جلوي دهنش رو گرفت …صداي جيغ خفه اي شنيده شد.پچ پچ كنان در حاليكه پوزخند ميزد گفت : اگه يه ثانيه دير جنبيده بودم خانم با جيغشون سر بنده رو به باد ميدادند كه !….

 ( قسمت پنجم )

ستاره با هر زحمتي بود دست عليرضا رو از جلوي دهنش كنار زد…

ترسيدم ديوونه ….

هاها …كيف كردم ..چطوري ..?

الان كه جيغ زدم همه ريختن سرت بيشتر كيف ميكني …

ستاره دهنش رو باز كرد كه دوباره جيغ بزنه كه عليرضا دوباره جلوي دهنش رو گرفت …

هيس !مگه خل شدي …?بابا كارت دارم …

دستش رو از جلوي دهنش برداشت …يه لحظه ابهت چشماي سياه ستاره به نظرش اومد كه سياهي اون شبو محو كرده … ستاره هم آروم شده بود…اصلا باورش نميشد…فكر ميكرد خواب ميبينه …

اون صداي مسخره كار تو بود?..

اوهوم …چندبارصدات كردم …نشنيدي ….مجبور شدم .

تا اون صدارو شنيدم خيال كردم دزد اومده …

عليرضا پوزخندي زد…با خودش فكر كرد :اون چه دزد احمقي بايد باشه كه بياد اينجا دزدي …

به طرف هره كنار پشت بوم رفت و روش نشست … ستاره با حالتي مسخره بهش گفت :

خب …حضرت عالي چيكار داشتند?…

ستاره از خدا ميخواست همون چيزايي رو كه دوست داره بشنوه رو از عليرضا بشنوه …ولي غرورش اجازه نميداد كه اول اون بگه …

اووم …راستشو بخواي ….ميخواستم يه چيزي بهت بگم .

خب ?انقدر مهمه كه اين موقع شب اومدي تا بگي ?

ستاره خودش ميدونست داره اذيتش ميكنه …يه جورايي هم خوشش ميومد… عليرضا هم فهميده بود…ميدونست ستاره هم ته دلش يه چيزايي هست …منتها نميتونست چه جوري بايد شروع كنه … به خودش مسلط شد…درحاليكه جمع و جورتر ميشست به ستاره اشاره كرد كه كنارش بشينه …ستاره با ناز كنارش نشست .عليرضا بهش لبخندي زد…

ميدوني خيلي وقت بود ميخواستم بهت بگم …ولي هر دفه يه چيزي ميشد كه نميتونستم بهت بگم …ولي امشب ديگه نتونستم تحمل كنم …گفتم بيام بهت بگم …

خب …ستاره حاضره كه حرف تو رو بشنوه !

ستاره ميخواستم بگم كه ..

تا خواست ادامه بده صداي بابايي شنيده شد كه ستاره رو صدا ميزد…ستاره نگران از جاش بلند شد…در حاليكه آروم صحبت ميكرد به عليرضا گفت :از اينجا برو…بابايي بيدار شده …بعدش هم با عجله حركت كرد كه بره .

عليرضا كه انگار بهترين لحظات عمرش رو داشت از دست ميداد مات و مبهوت به رفتن ستاره نگاه ميكرد… با خودش گفت :نه نميذارم …ديگه نميخوام خودمو اذيت كنم …همين امشب چيزي رو كه خيلي وقته ميخوام بهش بگم رو ميگم . ستاره كم كم داشت از پيشش دور ميشد.عليرضا با عجله از روي هره بلند شد…و تند به طرفش رفت …از پشت بازوي ستاره رو گرفت …قلبش تند ميزد..قلب ستاره هم …ستاره برگشت …عليرضا دست ستاره رو توي دستاش فشرد.احساس عجيبي داشت …صورتاشون فقط يه خورده با هم فاصله داشت .تا حالا انقدر به دختري نزديك نشده بود…در حاليكه صداش ميلرزيد آروم گفت :

دوست دارم …

ستاره برقي توي چشاش درخشيد.چند ثانيه اي به عليرضا نگاه كرد و بدون اينكه چيزي بگه رفت …

………ادامه دارد

Advertisements

Written by محمد کشوری

مارس 2, 2008 در 10:08 ق.ظ.

نوشته شده در ادبی

Tagged with , , , ,

5 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. درود
    تبریک می‌گم
    منتظر قسمت بعدی هستم
    موفق باشید

    spano

    مارس 2, 2008 at 11:33 ق.ظ.

  2. حالا نمی شد دنباله دارش نمی کردی؟!
    حالام که دنباله دارش کردی حداقل زودتر بقیه قسمت هاشو زودتر بذار 🙂

    کوچه باغ

    مارس 2, 2008 at 5:48 ب.ظ.

  3. خوشگله …. برم بخش بعدی رو بخونم …حیفم اومد بخونم کامنت نذارم

    پاپک

    مارس 3, 2008 at 10:34 ق.ظ.

  4. خیلی قشنگ بود.
    منو یاده کتاب ( وسوسه های خانه مادربزرگ ) انداخت. البته فصل های اولش
    موفق باشی.

    سیاوش

    مارس 3, 2008 at 3:25 ب.ظ.

  5. salam man 2nbale nevisandeye dastane setaram shoma midoonid kiye? age midoonid be in email baram esmesho send konid mamnoon misham
    jardel61@yahoo.com

    ali

    اوت 8, 2009 at 1:17 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: