چکیده ای از تازه ترین ها

آخرین دیده های من از اینترنت

ستاره (قسمت ششم تا دهم)

with one comment

( قسمت ششم )

فرداي اونروز كه عليرضا رو ديدم حسابي شارژ بود… جريانو كه ازش پرسيدم بهم گفت كه چيكار كرده بود .بنظرم آدم عجيبي ميومد…هر چي كه ميخواست ،حاضر بود تا پاي مرگ بره تا بدستش بياره …در مورد جريان ستاره هم اولش كمي ناراحت شدم …آخه از شما چه پنهون منم بدم نميومد كه با ستاره دوست بشم …نه من بلكه همه ميخواستن ستاره رو داشته باشن …تمام پسرهاي اون محل …و من … ستاره هميشه با من برخورد عادي داشت …نه برخوردي بي ادبانه …بلكه در عين رعايت ادب اصلا طوري كه با عليرضا بود با من نبود...اولش به عليرضا حسوديم ميشد… بعدها فهميدم عليرضا رو نميتونم به آسوني از دست بدم .

چهارده سال بود كه باهم دوست بوديم .نه تنها يه دوست بلكه مثه دوتابرادر بوديم ..چيزي نبود كه يكي از ما بدونه و ديگري ندونه .وقتي كه جريان اونشب رو برام گفت ديگه ستاره برام ستاره قبل نبود…از نظر من ستاره ديگه دوست عليرضا بود و من اونو ديگه نه مثل قبل بلكه مثه يه خواهر دوست داشتم …ستاره بي نظير بود…

اميد تو فكر ميكني كار اشتباهي كردم ?..

در حاليكه ميخنديدم گفتم :نه كارت عالي بود ولي اگه از ترس ميوفتاد يه گوشه و ميمرد چيكار ميكردي !!?…

فكر ميكني همون احساس رو كه من بهش دارم رو اونم به من داره ?

چرا كه نه ?عليرضاها به آسوني گير نميان كه … مطمئن باش كه اونم عاشقته …

راضي تر به نظر رسيد…ولي من با خودم كلنجار ميرفتم چطور ميتونسنم در مورد يه دختري كه زماني منم عاشقش بودم اينطور حرف بزنم ? عليرضا بعدا برام تعريف كرد كه چند روز بعدازاون شب ستاره رو دم خونشون ديده بود…عليرضا رو برده بوده تو خونشون …همون جا بوده كه هردوتاشون اعتراف كرده بودند كه خيلي وقته عاشق همند …و قصه عشق عليرضا و ستاره هم از همون جا بود كه شروع شد… * * *

اغلب روزها عليرضا خونشون ميرفت . به گفته خودش تمام مدت با هم كنار حوض فيروزه اي ميشستند و دست در دست هم از عشق هم ميگفتن … بايد اعتراف كنم كه هيچ عشقي رو تابحال اونجوري نديده بودم …كاملا عين هم بودن .درست تمام حركات و رفتارو حتي خواسته ها و سليقه هاشون درست مثل هم بود… * * *

يه روز از عليرضا پرسيدم :عليرضا خب چرا باهم ازدواج نميكنين ?شما كه ميخواين چهار پنج سال ديگه با هم ازدواج كنين ،خب چرا از همين الان اينكارو نميكنين ?

-اميداز تو بعيده اميد…مثلا تو بين ما از همه درسخونتري .اين چه حرفيه ?اين عشق تازه اولاشه …از كجا معلوم كه ما دوسال ديگه هم همينجوري همديگرو دوست داشته باشيم ?ما توي خرج خودمون مونديم چه جوري ميتونم زن بگيرم ? ستاره چه گناهي كرده ?درضمن دوست ندارم در آينده بچه هام همون احساس نداري رو كه الان دارم رو داشته باشن .

فهميدم كه عليرضا خيلي عاقلتر از اونيه كه فكر ميكردم …توي دلم بهش آفرين گفتم …

 ( قسمت هفتم )

…وضع عليرضا اينا هم دستكمي از ستاره اينا نداشت . خانواده اونا هم بزور شيكمشون رو سير ميكرد.درست مثه بقيه افراد اون محل .سه تا خواهر سه تا برادر داشت .بچه سومي بود.دوتا خواهر از خودش بزرگتر داشت . پدرش توي يه خشكشويي كار ميكرد.با اينكه آدم بداخلاقي بود اصلا اخمش رو نديده بودم .هميشه به من احترام ميذاشت .برام ارزش خاصي قائل بود…منو مثه عليرضا دوست داشت .عليرضا بهم ميگفت هر وقت كه نمره بد مي گيره باباش سركوفت منو بهش ميزنه . درس عليرضا زياد بد نبود…كلا بچه با استعدادي بود. امكان نداشت چيزي رو بخواد ياد بگيره و نتونه …درسهاي فهميدنيش مثه حساب و هندسه خوب بود …هميشه اونا رو قبول ميشد…از تاريخ و جغرافي بود كه تجديد ميشد…اگه اونا رو هم ميخوند راحت قبول ميشد… ما اغلب با هم بوديم .يا اون خونه ما بود يا من خونه اونا بودم .توي مدرسه هم هميشه باهم بوديم .امكان نداشت اسم يكدوممون گفته شه دنبالش اسم اونكيمون نياد… عليرضا دوست نابي بود… * * *

يه روز دوسه ساعت بعد از اينكه از مدرسه اومده بوديم ديدم صداي در مياد…درو باز كردم .عليرضا بود…نفس نفس ميزد…

به به …چاكريم ….بيا تو…

همچنان نفس نفس ميزد .رنگش پريده بود.

چي شده ?حالت خوبه ?

….ستاره …ستاره …

يه لحظه نگران شدم …سرم گيج رفت .چه بلايي سر دختر بيچاره اومده بود?

ستاره چي ?حرف بزن …چي شده .

اوووه …هيچي بابا تو كه از من كولي تري …چيزيش نشده . مارو ديد.

شما رو?

من و رعنا رو…

نفس عميقي كشيدم …خوشحال شدم كه بلائي سرش نيومده بود.رعنا يه دختره بود كه تازگي ها با عليرضا دوست شده بود…عليرضا با دختراي زيادي دوست بود .ولي ستاره سوگلي دوستاش بود.نسبت به اون احساس ديگه اي داشت .به قول خودش دوست دختر فابريكش ستاره بود.

قيافه رعنا بدك نبود.عليرضا هيچ وقت با دختر زشتي دوست نميشد…توي راه مدرسه يه روز كه باهم برميگشتيم باهاش دوست شده

بود.نميدونم چرا زياد ازش خوشم نميومد. شايد بخاطر ستاره بود.نسبت به اون حساسيت زيادي داشتم .

دوست نداشتم عليرضا اذيتش كنه …چند بار هم به عليرضا گفته بودم كه دست از اين دختر بازياش برداره ولي اون گوشش بدهكار نبود…ميگفت :»دنيا محل تجربست «!

خب .بالاخره گندشو در اوردي ?

جون اميد خيلي بد شد… بد از اينكه ازتو جدا شدم رعنا رو سر كوچشون ديدم .داشتم باهاش حرف ميزدم كه يهو ستاره مثه جن پيداش شد…
جن ?خوبه ..خوبه …ستاره خانم كه يه زمان فرشته بود

حالا شده جن ?خب حالا چي گفت ?

هيچي بدبخت چي ميتونست بگه …تا مارو ديد روشو كرد اونور و رفت منم از رعنا خداحافظي كردم و دنبالش دويدم رفته بود توي خونه …هر چي در زدم در رو باز نكرد…

نه لابد ميخواستي درو باز كنه بگه به به عليرضاخان تشريف بياريد تو!!?

اميد يني همه چيز تموم شد?

ها …همه چيز تموم شد?مگه اميد مرده ?

ميدونستم كه تنها كسي كه ميتونه بهم كمك كنه توئي .پس باهاش حرف ميزني ?

آره …باهاش حرف ميزنم …ولي از اين به بعد خودتو يه كم جمع و جور تر كن .اگه بفهمم با دختري بجز ستاره حرف ميزني خودم جريانو به ستاره ميگم …

من چاكرتم هستم …يوگولي يو گولي …دمت گرم …

پس را بيوفت بريم …

ازسرو كولم داشت ميپريد بالاو مسخره بازي ميكرد. بهش گفتم خودتو لوس نكن ..لازم هم نيست تو بياي ..خودم ميرم . انقدم خوشحال نباش معلوم نيست ببخشدت .

هر چي تو بگي آقاي دكتر ….عليرضا در بست چاكرته .

لباس پوشيدم و به طرف خونه ستاره اينا راه افتادم …

 ( قسمت هشتم )

…به خونشون رسيدم …كوچه تقريبا خلوت بود … با اينكه يكي از روزاي آبان بود ولي سرماي زمستون نمايان شده بود …سوز بدي ميومد.يه لحظه لرز برم داشت …عقبم رو نگاه كردم …هيشكي اون ورا نبود… به طرف درشون رفتم و در زدم … كسي جواب نداد… دوباره در زدم…چند لحظه بعد صدائي از پشت در گفت :كيه ?… صداي ستاره بود…ولي هيچ شباهتي به قبل نداشت .در حالي كه سعي ميكردم خونسرد باشم آروم گفتم : ستاره خانم …اميد هستم … چند لحظه بعد در رو باز كرد… خداي من اين ستاره من بود…اين تنها دختري بود كه ازش خوشم ميومد…خدايا چقدر زيبا بود…تا اون موقع به اون سيري نگاهش نكرده بودم .

كم كم به خودم اومدم .به عليرضا فكر كردم .يه لحظه از خودم بدم اومد.من بايد ستاره رو فراموش كنم . اولين چيزي كه توجهم رو جلب كرد چشماي از گريه قرمزش بود…برام روشن شد كه عليرضا رو خيلي دوست داره . در حاليكه سعي ميكردم تو چشماش نگاه نكنم گفتم :
سلام …
با صدائي بغض آلود گفت :سلام ،اميد خان حال شما خوبه ?

متشكرم …من …من ميخواستم يه لحظه وقتتون رو بگيرم …باهاتون حرفي داشتم … در حاليكه در رو بازتر ميكرد گفت :
بفرماييد تو…

داخل شدم …اين اولين باري بود كه وارد اون خونه ميشدم ،ولي تمام گوشه و كنارش برام آشنا بود.عليرضا همه رو مو به مو برام تعريف كرده بود:

قسمتي از ديوار كه ريخته بود….،پشت بوم ….، پله ها……،تنها درخت خرمالوي حياط…….و از همه مهم تر حوض شيش گوش فيروزهاي با ماهي هاش …چه حوض زيبايي بود…يك لحظه احساساتشون وقتي كه كنار اين حوض ميشستن رو درك كردم … با اشاره اي كه به صندلي چوبي كهنه اي كرد گفت : بفرماييد بشينيد… * * *

از خونه ستاره اينا كه اومدم بيرون يه راس رفتم خونه عليرضا اينا…تا در زدم در رو باز كرد…انگار كه منتظر وايساده بود تا من بيام …
سلام …

عليك …چي شد?… رفتي ?

اوووهوم …

خب چي شد?چي گفت ?

هيچي …چي ميخواستي بگه ?…گفت كه از عليرضا بدم

مياد و ديگه حاضر نيستم ريختشو ببينم !

يه لحظه وارفت …انگار كه خبر مرگ عزيز ترين كسشو بهش ميدن … ديدم اگه دير بجنبم طفلك ميميره …ديگه جاي شوخي كردن نبود…
هاهاها …بابا شوخي كردم .همه چيز به خوبي و خوشي تموم شد…باهاش حرف زدم …گفتم كه عليرضا فقط تورو دوست داره ….رعنا رو هم گفتم كه از آشناهاي من بوده و داشته سراغ منو از تو ميگرفته …در ضمن بهم گفت كه بهت بگم الان بري پيشش …
گل از گلش شكفت …پريد بغلم و سر و صورتم رو غرق ماچ كرد…خيلي خوشحال بود …انگار كه دنيا رو بهش داده باشن … زدم روي شونش و گفتم :يادت باشه بهت چي گفتم ها….اين دفه آخر بودا.

بخدا عليرضا بدون شوخي اگه دفه ديگه ببينم با دختري بغير از ستاره كاري داري ديگه باهات حرف نميزنم …

چشم آقاي دكتر…قول ميدم ..

باشه ….پس من برم …كاري نداري ?

نه …خيلي ممنون …تو نمياي ?

نه كار دارم بايد برم …تو هم كه بايد بري …

آره منم الان راه ميوفتم ..

– پس فعلا…

قربونت ..

خدافظ ..

سر كوچه كه رسيدم عليرضا بلند داد زد:

اميد خيلي لطف كردي …اين كارت رو هيچ وقت فراموش نميكنم …

آهي كشيدم …عليرضا نسبت به من خيلي حق داشت … تا اون موقع خيلي بهم لطف كرده بود…انقدر لطف كه اگه هزار بار هم از اين كارابراش ميكردم گوشه اي از اونها هم جبران نميشد… تو دلم گفتم : قربونت دوست من …ما كه كاري نكرديم ….
 
( قسمت نهم )

… شب‌ عليرضا اومد در خونمون‌…خيلي‌ خوشحال‌ بود. فهميدم‌ كه‌ ستاره‌ بخشيدتش‌ .رفتيم‌ بالاي‌ پشت‌ بوممون‌ .

ـ خب‌ چي‌ شد؟

ـ هيچي‌ ….حل‌ شد!راستي‌ تا الان‌ اونجا بودم‌ ..

ـ پس‌ بابائي‌ چي‌ ؟!!!

ـ ستاره‌ مخصوصا گفت‌ بمونم‌ تا بابائي‌ منو ببينه‌ .قبلا راجبه‌ من‌ باهاش‌ حرف‌ زده‌ بود…

ـ جدي‌؟خب‌ اومد؟  

ـ آره‌ ….پيرمرد باحاليه‌ …دلم‌ براش‌ خيلي‌ ميسوزه‌ تا اومد تو خونه‌ و در رو باز كرد منو ستاره‌ رو كنار حوض ديد.من‌ بلند شدم‌…اولش‌ منو نشناخت‌ .بد نگاه‌ ميكرد.بهش‌ سلام‌ كردم‌.جواب‌ نداد.ستاره‌ بهش‌ گفت‌ :»بابائي‌ اين‌ همون‌ عليرضاست‌ كه‌ بهت‌ گفتم‌ ..» ،تا اينو شنيد كلي‌ عوض‌ شد… انگار كه‌ پسرش‌ رو ميبينه‌ اومد جلو و بغلم‌ كرد…اميد فكر نميكردم‌ انقدر خوب‌ باشه‌…

ـ خب‌ اينم‌ از شانس‌ توست‌ …اينجور بهترم‌ هست‌..

ـ وقتي‌ داشتم‌ ميرفتم‌ اومد تو كوچه‌ و آروم‌ در گوشم گفت‌:»علي‌ جان‌ …جون‌ تو جون‌ ستاره‌ …اون‌ ط‌فلك‌ جز تو كسي رو نداره‌ ها…»، وقتي‌ اينا رو ميگفت‌ اشك‌ توي‌  چشماش‌ جمع شده‌ بود…

ـ خب‌ تو بهش‌ چي‌ گفتي‌ ؟

ـ گفتم‌:»چشم‌ بابائي‌ …منم‌ جز اون‌ كسي‌ رو ندارم‌ ….

***

اونروز هيچ‌ كدوممون‌ حال‌ هندسه‌ رو نداشتيم‌ …ياروهم‌ همش‌ داشت‌ حرف‌ ميزد.زنگ‌ آخر بود…مبحث‌ خسته‌ كننده دايره‌ …من‌ و اميد هميشه‌ گوشه‌ كلاس‌ ،ميز آخر ميشستيم … با اينكه‌ درسم‌ خوب‌ بود ولي‌  معلما هميشه‌ از دستم‌ شاكي بودن‌.هميشه‌ جرقه‌ شلوغي‌ رو من‌ ميزدم‌ ،عليرضا هم‌ آتيشش‌ رو گر ميداد.هميشه‌ هم‌ كاسه‌ كوزه‌ ها سر عليرضاي‌ بدبخت‌ ميشكست وقتي‌ كه‌معلما ميدين‌ منم‌ شلوغ‌ ميكنم‌ با تاسف‌ بهم نگاه‌ ميكردن‌ و ميگفتند:»از وقتي‌ پهلوي‌ اين‌ نشستي‌ تو هم خراب‌ شدي‌ …» ،نميدونستن‌ باعث‌ شولوغي‌ عليرضا هم‌ من‌ بودم‌ عليرضا در حاليكه‌ روش‌ به‌ تخته‌ بود آروم‌ بهم‌ گفت‌

ـ اه‌…اين‌ مرتيكه‌ هم‌ ولكن‌ نيست‌ …مخمون‌ رو خورد

ـ آره‌ ..آخه‌ بديش‌ اينه‌ كه‌ چرنديات‌ ميگه‌ …يه‌ قرون‌ بلد نيست‌ درس‌ بده‌ ..دفه‌ پيش‌ كه‌ يادته‌ اون‌ قضيه‌ رو آخرش‌ هم‌ نتونستش‌ اثبات‌  كنه‌..؟   ـ آره‌ …تو هم‌ كه‌ خوب‌ حالشو گرفتي‌

ـ راستي‌ علير ضا امشب‌  بريم‌ «كيج‌ «؟                         

ـ «كيج‌ «؟ «كيج‌ «ديگه‌ كجاس‌؟                                 

ـ بابا كيج‌ ديگه‌ .همون‌ جا كه‌ بهت‌ گفتم‌ …دانسينگه‌همون‌ كه‌ توش‌ «فرهاد» ميخونه‌

ـ آهان‌ …يادم‌ اومد…مگه‌ مارو را ميدن‌ ؟                   

ـ غلط‌ ميكنن‌ راه‌ ندن‌..مگه‌ ما چمونه‌؟ميتوني‌ به‌ ستاره‌ هم‌ بگي‌ بياد

ـ خب‌ آره‌..ولي‌ من‌ فكر ميكنم‌ كه‌ خرجمون …‌

آقاي‌ ناصري‌ در حاليكه‌ چوبي‌ كه‌ توي‌ دستش‌ بود رو بالا و پايين‌ ميبرد با لهجه‌ غليظ‌ تركيش‌ بلند داد زد

فراهاني‌ !تو هنوز آدم‌ نشدي‌ ؟ اندفه‌ بندازمت‌ بيرون ديگه‌ رات‌ نميدما !!!

آروم‌ در گوشه‌ علير ضا گفتم‌:» به‌ خرجش‌ فكر نكن‌ من‌ يه‌ كم‌ پول‌ جمع‌ كردم‌

ـ منم‌ يه‌ كمي‌ دارم‌…شايد از مامانم‌ هم‌ كمي‌ بگيرم‌ ولي‌ به‌ ستاره‌ بايد بگم‌…چقدر تا زنگه‌ ؟                           

ـ نيم‌ ساعت‌

ـ بريم‌؟ يه‌ رب‌ ديگه‌ زنگشون‌ ميخوره‌

ـ برو كه‌ رفتيم‌

علير ضا نگاهي‌ بهم‌ كرد و خنده‌ اي‌ كرد.منم‌ بهش‌ خنديدم

ـ هنوز جمله‌ آقاي‌ ناصري‌ تموم‌ نشده‌ بود كه‌ عليرضا با يه‌ حالت‌ قلدري‌ بلند شد گفت‌ :ده‌…آقا چرا توهين‌ ميكنن‌ ….ما كه‌ كاري‌ نكرديم‌

آقاي‌ ناصري‌ با يه‌ حالت‌ مسخره‌ گفت‌: بگير بشين‌ بي‌ تربيت‌

از حركات‌ عليرضا خندم‌ گرفته‌ بود…در حاليكه‌ سعي‌ ميكرد جدي‌ باشه‌ گفت‌:»چشم‌»و بعد نشست‌ با پا بهم‌ زد و آروم‌ گفت‌ :»حالا نوبت‌ توس‌ سه‌ تا سرفه‌ كردم‌…اين‌ علامتمون‌ بود با بچه‌ هاي‌ كلاس‌…وقتي‌ سه‌ تا سرفه‌ منو ميشنيدن‌ ميدونستن‌ كه‌ بايد هوامو داشته‌ باشن‌…همه‌ زير چشمي‌ بهم‌ نگاه‌ كردن‌…آقاي‌ ناصري‌ رفته‌ بود سر درس‌ …از جام‌ بلند شدم‌…همه‌ نگاهها به‌ من‌ بود…وسط‌ حرف‌ آقاي‌ ناصري‌ پريدم‌ و بلند داد زدم‌

-آقاي‌ ناصري‌ ميشه‌ عليرضا فراهاني‌ رو ببخشين‌

همه‌ زدن‌ زير خنده‌…اكبر كه‌ معلوم‌ بود به‌ زور داره سعي‌ ميكنه‌ بخنده‌ از خودش‌ صداهاي‌ عجيب‌ غريب‌ در ميورد.ناصر با هر قه‌ قهي‌ كه‌ ميزد يه‌ بارم‌ محكم‌ ميزد رو ميز.هركي‌ يه‌ بازي‌ در ميورد…از اوون‌ ور كلاس‌ يكي‌ داد زد تشكاي‌ خوشخواب‌….دوچرخه‌ بچه‌ …وان‌ حموم‌    …. خريداريم‌

كلاس‌ يه‌ هو تبديل‌ شد به‌ حموم‌ زنونه‌ …آقاي‌ ناصري‌ كه‌ مونده‌ بود به‌ كي‌ گير بده‌ قرمز شده‌ بود…چند لحظ‌ه‌ همين‌ ط‌ور گذشت‌ كه‌ يه‌ دفه‌ فرياد آقاي‌ ناصري‌ بلند شد

-خفه‌ شين‌ …خفه‌ شين‌

عليرضا مرده‌ بود از خنده‌ ….سعي‌ ميكرد جلوي‌ خندشو بگيره‌ ولي‌  نميتونست‌.آخر رفت‌ زير ميز و قاه‌ قاه‌ خنديد

 ـ شما دوتا…گمشين‌ بيرون‌…من‌ نامردم‌ اگه‌ شما هارو ديگه‌ سركلاسم‌ را بدم‌….گمشين‌ بيرون‌….جفتتون‌

 از يه‌ ط‌رف‌ لهجه‌ آقاي‌ ناصري‌ از ط‌رف‌ ديگه‌ ادا و اوصول‌ عليرضا زير ميز باعث‌ شد منم‌ خندم‌ بگيره‌

همه‌ بچه‌ ها داشتن‌ به آقاي‌ ناصري‌ ميخنديدن …     

عليرضا از زير ميز اومد بالا و گفت‌

ـ چشم‌ آقا ….ميريم‌ بيرون‌ …شما خودتونو ناراحت‌ نكنين‌ براتون‌ بده‌…ما رفتيم‌

بعد آروم‌ تر جوري‌ كه‌ نشنوه‌ ادامه‌ داد:قربون‌ دهنت‌ خب‌ زودتر ميگفتي‌ !!!

من‌ كه‌ ميدونستم‌ الانه‌ كه‌ دست‌ آقاي‌ ناصري‌ روي‌ ما بلند شه‌ قبل‌ از اينكه‌ آقاي‌ ناصري‌ فرصت‌ كنه‌ بياد ط‌رفم‌ زود فلنگو بستم‌ از بيرون‌ داشتم‌ كلاس‌ رو ميديدم‌.عليرضا اومد كه‌ بياد از در بيرون‌ آقاي‌ ناصري‌ اومد يه‌ لگد بهش‌ بزنه‌.عليرضا جا خالي‌ داد…  تعادل‌ آقاي‌ ناصري‌ بهم‌ خورد…نزديك‌ بود بيوفته‌ …همه‌ دوباره‌ زدن‌ زير خندنده‌ …عليرضا به‌ ط‌رف‌ در رفت‌….در حاليكه‌ به‌ بچه‌ ها تعظ‌يم‌ ميكرد در رو بست‌ و اومد بيرون به‌ من‌ كه‌ رسيد گفت‌:

-بزن‌ قدش …                                  

صداي‌ دست‌ ما توي‌ راهروي‌ كلاسا پيچيد…صداي‌ آقاي ناصري‌ بين‌ صداي‌ خنده‌ بچه‌ ها محو شده‌ بود

عليرضا در حالي‌ كه‌ هلم‌ ميداد گفت‌ :بدو دير شد…
( قسمت دهم )
 
مدرسه‌ «شيرين‌»….مدرسه‌ اي‌ كه‌ منو عليرضا خاط‌رات خوبي‌ رو اونجا داشتيم‌.يه‌ زماني‌ هر روز دم‌ اين‌ مدرسه‌ بوديم همه‌ دختراش‌ ما رو ميشناختن‌. كلي‌ معروف‌ شده‌ بوديم قبل‌ از اينكه‌ عليرضا و ستاره‌ با هم‌ دوست‌ بشن‌ عليرضا در يه زمان‌ با شيش‌ تا از دختراي‌ اونجا دوست‌ بود … !!!

چند دقيقه‌ اي‌ كنار مدرسه‌ صبر كرديم‌ تا زنگشون‌ خورد لحظ‌ه‌ اي‌  بعد از اينكه‌ باباي‌ مدرسه‌ در رو باز كنه دخترا انگار كه‌ از زندان‌ آزاد ميشدن‌ ريختن‌ بيرون‌ …

وقتي‌ كنار مدرسه‌ كمي‌ شلوغتر شد به‌ راحتي‌ صداي‌ پچ‌ پچ دخترا كه‌ ميگفتن‌ «عليرضا» شنيده‌ ميشد.  اون‌ دخترهايي‌ هم كه‌ يه‌ زماني‌ با عليرضا دوست‌ بودن‌ بدون‌ اينكه‌ به‌ روي خودشون‌ بيارن‌ سرشون‌ رو انداختن‌ پايين‌ و رفتن‌ .بعضي‌ ديگه هم‌ كه‌ ميخواستن‌ جلوي‌ دوستاشون‌ خودشيريني‌ كنن‌ تيكه مي‌ پروندن‌ من‌ و عليرضا با اينكه‌ كلا شر بوديم‌ ولي‌ هميشه رفتارمون‌ با دخترا مودبانه‌ بود…تو تموم‌ اون‌ سالها به ياد ندارم‌ كه‌ عليرضا با دختري‌ بد حرف‌ زده‌ باشه‌ يا بهش متلكي‌ گفته‌ باشه‌…وقتي‌ هم‌ كه‌ دخترا متلكي‌ بهش‌ ميگفتن يه‌ جوري‌ نگاشون‌ ميكرد كه‌ انگار داره‌ به‌ يه‌ دزد نگاه‌ ميكنه بعد هم‌ سرشو مينداخت‌ پايين‌ .دخترا هم‌ كه‌ اصلا انتظ‌ار سكوتش‌ رو نداشتن‌ بالاخره‌ هر جوري‌ شده‌ ولش‌ ميكردن‌ و ميرفتن

* * * * * *

بالاخره‌ پيداش‌ شد همه‌ دخترا پيرهن‌ سفيد و دامن‌ سورمه‌ اي‌ پوشيده‌ بودن ولي‌ اون‌ لباسها توي‌ تن‌ ستاره‌ جور ديگه‌ جلوه‌ ميكرد  مثه‌ ملكه‌ ها شده‌ بود…دختراي‌ ديگه همگي‌ معلوم بود كه‌ بهش‌ حسادت‌ ميكردن‌.از ط‌رز نگاه‌ كردنشون‌ به‌ اون‌ وعليرضا كاملا مشخص‌ بود …

با دوستش‌ بود.نازنين‌ .دختر خوبي‌ بود.قدي‌ كوتاه‌ تر از ستاره‌ داشت‌.دختري‌ لاغر كه‌ به‌ نظ‌رم‌ شكننده‌ ميرسيد معلوم‌ بود كه‌ بدش‌ نمياد باهم‌ دوست‌ باشيم‌ ولي‌ با اينكه‌ به‌ سادگي‌ و خوبيش‌  اط‌مينان‌ داشتم‌  محبتي‌ رو ازش‌ توي‌ دلم‌ احساس‌ نميكردم‌

* * *

با اومدنش‌ همه‌ يه‌ دفه‌ ساكت‌ شدن‌ و به‌ اونو عليرضا  نگاه‌ كردن‌.تا به‌ عليرضا رسيد با لبخندي‌ بهش‌ سلام‌ كرد و بعدش‌ به‌ من‌ سلام‌ كرد.نازنين‌ هم‌ بهمون‌ سلام‌ كرد

 ـ چي‌ شده‌ اومدي‌ اينجا؟

 -فعلا بيا از اينجا بريم‌ احساس‌ ميكنم‌ پونصد هزارتا چشم‌ دارن‌ بهمون‌ نگاه‌ ميكنن

از مدرسه‌ كمي‌ دورتر شديم‌

ـ خب‌…چه‌ خبر؟   …خوبي‌؟

ـ آره‌ خوبم‌

ـ نازي‌ تو خوبي‌؟

ـ مرسي‌

نازنين‌ دختر كم‌ حرف‌ و خجالتي‌ بود…معلوم‌ بود كه‌ زياد با پسرا رابط‌ه‌ نداشته‌ چون‌ هر وقت‌ كه‌ من‌ يا عليرضا باهاش‌ حرف‌ ميزديم‌ قرمز ميشد.ستاره‌ ادامه‌ داد

ـشما امروز زود تعط‌يل‌ شدين‌ ؟

عليرضا در حاليكه‌ لبخندي‌ زد وبه‌ من‌ نگاه‌ كرد گفت

ـ ما امروز خودمونو زود تعط‌يل‌ كرديم‌

 ستاره‌ در حاليكه‌ از يه‌ ط‌رف‌ اخم‌ كرده‌ بود از ط‌رف ديگه‌ ميخنديد با شيط‌نت‌ گفت‌

ـ امروز ديگه‌ نوبت‌ كدوم‌ بدبخت‌ بود؟

ـ ها ها …آقاي‌ ناصري‌ دبير هندسه‌ …ولي‌ مهم نيست‌…اومدم‌ چيزي‌ رو بهت‌ بگم‌

ـ خب‌ ؟

ـ امشب‌ چيكاره‌ اي‌؟

ـ چط‌ور مگه‌…؟

ـ منو عليرضا ميخوايم‌ بريم‌ «كيج‌ «…همون‌ جا كه برات‌  تعريفشو كرده‌ بودم‌.فرهاد هم‌ توش‌ ميخونه‌…يادمه بهم‌ گفته‌ بودي‌ خيلي‌ دوست‌ داري‌ فرهاد رو ببيني‌

ـ آخه‌

ـ آخه‌ نداره‌… امشب‌ ميام‌ دنبالت‌

ـ بابائي‌ چي‌؟                                            

ـ خودم‌ ميام‌ اجازتو ميگيرم‌…نازي‌ تو هم‌ مياي‌؟            

ـ خيلي‌ دوست‌ دارم‌ بيام‌ ولي‌ بابام‌ فكر نميكنم‌ بذاره‌

ـ در هر صورت‌ خوشحال‌ ميشيم‌ تو هم‌ بياي‌ .. تونستي‌ حتما بيا…

ـ چشم‌ …ببينم‌ چي‌ ميشه‌

ـ خب‌ …پس‌ ستاره‌ امشب‌ ساعت‌ نه‌ ميام‌….فعلا كاري‌ نداري‌؟                                                     

ـ نه‌

ـ قربونت

………ادامه دارد

Advertisements

Written by محمد کشوری

مارس 3, 2008 در 8:08 ق.ظ.

نوشته شده در ادبی

Tagged with , , , ,

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. خیلی جالبه هم رمانتیک میشه آدم اشک تو چشمش میاد هم
    از ته دل میخنده …. مرسی ممد جان ….منتظریم

    پاپک

    مارس 3, 2008 at 10:49 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: