چکیده ای از تازه ترین ها

آخرین دیده های من از اینترنت

ستاره (قسمت یازدهم تا پانزدهم)

with one comment

( قسمت يازدهم )

….ساعت نه دم خونشون بوديم .عليرضا تننها شلوار جيني رو كه داشت پوشيده بود.با يه پيرهن سفيد كه تازگي ها خريده بود…منم شلوار جين پوشيده بودم با يه تيشرت . عليرضا در زد…ستاره در رو باز كرد.مثه هميشه جذاب! سلام كرد.جوابشو داديم …
– بياين تو…

بابائي اومده ?

آره بياين تو…

من روم نميشد…از بابائي خجالت ميكشيدم .يه جوري به عليرضا حالي كردم كه بابا من تو نميام تو برو من همين بيرون منتظرتون ميمونم … ولي ستاره نذاشت …بالاخره با زور مجبورم كرد برم تو… شب ساكتي بود.بجز صداي هميشگي جيرجيركها صداي ديگه اي توي حياطشون نميومد. تارفتيم تو بابائي اومد پيشمون .مرد خوبي به نظر ميرسيد.صورت مهربوني داشت .با اين كه خيلي از عمرش ميگذشت ولي هنوز شادابي تو چهره اش ديده ميشد.معلوم بود خيلي عليرضا رو دوست داره چون بهش خيلي احترام ميذاشت . * * *
كيج …با اون ديوارهاي سياه و سفيدش …هنوزم هر وقت از كنارش رد ميشم خاطرات جووني از جلوي چشام رد  ميشه …كيج …كيجي كه يه زمان يكي از بهترين ديسكوهاي تهران بود…كيجي كه همه نامزداي جوون پاتوقشون اونجا بود كيجي كه هر شب از ساعت ده «فرهاد» با گنجشكك اشي مشي توش غوغا ميكرد… كيجي كه از توي ميدون بيست و پنچ شهريور هم صداي اركسترش ميومد… * * *
به كنارش رسيديم .ستاره خيلي خوشحال بود… نميدونستم چرا…يني انقدر دوست داشت فرهاد رو ببينه ? همه دخترا اون موقع فرهاد رو مثه بت ميپرستيدن . پسر و دختر عكساشو زير جلد كتاباشون ميچسبوندن .خيلي برو بيا داشت … وقتي داشتيم از پله هاي پيچ مانندش پايين ميرفتيم ستاره با خنده و با اشاره به ديوارها گفت :

اينجا چرا همه چيز مثه گوره خره !!!?

در جوابش عليرضا گفت :

 تازه اينكه چيزي نيست توش يه قفس داره پر گوره خره …!!!

بالاخره به پايين پله هارسيديم .با اينكه يه بار ديگه هم اونجا اومده بودم ولي اينبار برام خيلي بزرگتر جلوه كرد…سن بزرگ رقص كه دورتادورش ميله هاي قفس براي دكور احاطه شده بود…طرف ديگه سن ديگري براي اركستر و سازهاي مختلف … رفيتم يه ميزي تقريبا دور از بقيه پيدا كرديم و نشستيم …هممون محو ديگرون شده بوديم …ريختاي مختلف خنده دار…با لباسهاي عجيب غريب … اون موقع شلواراي پاچه گشاد حسابي مد بود…عليرضا با اشاره به يكي از مردايي كه پاچه شلوارش خيلي گشاد بود به مسخره بهم گفت :
 اميد جون اگه قول بدي پسر خوبي باشي برات يدونه از اين شلوارا ميخرم …!

  آخ جون من ?حاظرم دو تا دستمو نداشتم عوضش از اين شلوارا داشتم !!

چقد لحظه بعد گارسون اومد.چقدر به نظرم مودب رسيد. من اولش نميدونستم چي سفارش بدم .كمي دو دل بود.قبلا هم مشروب خورده بودم ولي ميترسيدم شب كه برم خونه بابام بفهمه …بالاخره دلمو زدم به دريا و آبجو سفارش دادم . عليرضا هم شراب خواست .هميشه شراب ميخورد.ميگفت :

» چيز ديگه به مزاجم سازگار نيست …».

ستاره هم نوشابه خواست …ازش خوشم اومد…نميدونم چرا ولي اصلا از زنايي كه مشروب ميخوردن خوشم نميومد…
 راستي ستاره نازي نتونست بياد..?

 نه حيووني خيلي سعي كرد ولي باباش نذاشت …

مشغول صحبت بوديم و مشروبا هم كلي كيفمون رو كوك كرده بود كه يه دفه صداي همهمه مردم مارو بخودمون آورد. از گوشه سن مردي با يه گيتار وارد شد… فرهاد بود….

 ( قسمت دوازدهم )

….شلوار كتون كرم پوشيده بود.با يه پيرهن مشكي كه دكمه هاي بالاايش رو باز گذوشته بود.آستيناشو دوسه تا تازده بود…گيتارش توي دست چپش ميدرخشيد.با طمانينه رفت روي صندلي اي كه روي سن بود نشست .گيتارش و كنار پاش گذاشت و سيگاري روشن كرد…
توي اين مدت وقار و كاراكتر فرهاد از يه طرف و از طرف ديگه تشويقهاي مردم مارو مجذوبش كرده بود.ستاره كه از خوشحالي نميدونست چي بگه …من و عليرضا هم انگار كه مريدمون رو بعد از سالها پيداكرده بوديم كلي خوشحال بوديم .. باورم نميشد كه تشويق اون جمعيت تمومي داشته باشه . ولي بعد از مدتي همه ساكت شدن ..انگار نه انگار كه آدمي اونجا بود…
فرهاد در حاليكه پك غليظي به سيگار ميزد گيتارش رو برداشت …يكي از پاهاش رو انداخت روي ديگري و سيگارش رو بين سيمهاي گيتارش جاسازي كرد…شنيده بودم اينكارش يكي از ژستاشه …ولي ديدنش يه حال و هواي ديگه اي داشت … دستش رو به طرف سيمهاي گيتار برد…با اولين نتي كه نواخته شد همه فهميديم چه آهنگيه …»مرد تنها»…. موهاي
– تنم سيخ شد… با اون آهنگ هميشه ياد صحنه هاي فيلم «رضا  موتوري «ميفتادم .بهروز وثوقي .از اين سينما به اون سينما. با اون موتور فكسني …تراژدي آخر فيلم …همه همه جلوي چشام زنده شد… تاحالا هيچ باري كه مشروب خورده بودم به اندازه اون دفه گرمم نكرده بود…احساس خوبي داشتم … به ستاره نگاه كردم …خدايا چقدر زيبا بود….نه زيبا نبود:يادمه مارگرات ميچل اول بربادرفته رو اينجوري شروع كرده بود:

«اسكارلت اهارا زيبا نبود … ولي مردها اينو به ندرت تشخيص ميدادن …». ستاره هم چيز زيباي نداشت …تك تك اعضاي چهره اش ساده ساده بودن …به قولي به هم ميومدن …ولي چيز زيبايي نداشت …حتي چشمان سبز اسكارلت يا طنازيهايش رو هم نداشت ولي … نميدونم چه جوري و با چيش دل منو و عليرضا رو تسخير كرده  بود… به عليرضا نگاه كردم .گيلاس شراب رو به يه حالت قشگي توي دستش بود.دست ديگشم دست ستاره رو نوازش ميداد…. يه لحظه برام خاطرات اسكارلت و رت بوتلر زنده شد.ولي ستاره يه فرقي با اسكارلت داشت ….ستاره اسكارلتي بود كه رت رو زودتر شناخته بود…….واين بهتر بود …چون پشيماني ازدست دادن رت در آينده او را نگران نميكرد…
گارسون رو صدا كردم ….حيف بود با اون گيتار و صداي  ناب بيكار باشم … فرهاد غوغا ميكرد…:
«…با صداي بي صدا …مثه يه كوه بلند…مثه يه خواب كوتاه …يه مرد بود …..يه مرد. با دستهاي فقير….با پاهاي خسته ….با چشمهاي
محروم …يه مرد يود ….يه مرد. شب ….با تابوت سياه ….نشست توي چشماش …. خاموش شد ستاره ….افتاد روي خاك … سايشم نميموند….هرگز پشت سرش ….غمگين بود و خسته …تنهاي تنها. با لبهاي تشنه …به عكس يه چشمه …نرسيد تا ببينه ….قطره …قطره آب….قطره آب .. در شب بي طپش ..اين طرف …اون طرف ….ميوفتاد تا بشكفه ……صدا …صداي پا…صداي پا….»
چند دقيقه بعد گارسون باليواني ديگه به ميز ما نزديك شد…

 ( قسمت سيزدهم )

بعد از اينكه آهنگ تموم شد مردم حدود ده دقيقه فقط دست ميزدن .همه واقعا به وجد اومده بودن و بيشتر از همه من … اون شب فرهاد حدود يه ساعت بهترين آهنگاش رو خوند …بعد از يك ساعت وقتي كه ميخواست بره همه واقعا ناراحت شدن ..از بين اركسش دو نفر اومدن بيرون
هردو ريشو بودن .يكيشون لاغر و ديگري كمي چاقتر بنظر ميرسيد. هنوزم همه از اينكه فرهاد به اون زودي رفته بود ناراحت بودن .بعد ازاون برنامه زيباي فرهاد انگار كه هيشكي حال و حوصله شنيدن برنامه اون دو نفر رو نداشت …
ستاره با اشاره به مرد لاغرتر با خنده گفت :

واي …يارو چه دماغي داره …

ولي وقتي كه برنامشو شروع كرد هيشكي باورش نميشد كه يه همچين صدايي هم وجود داره …صداي گرم و گيراش اصلا به قيافش نميخورد…
«ابي «صداش ميكردن …اونكي رو هم «شهرام «.

به نظرم رسيد كه تازه خواننده شدن ،چون تا اون موقع ازشون آهنگي نشنيده بودم .بعد از اينكه دوسه تا آهنگ رو با هم خوندن شهرام صحنه رو ترك كرد و ابي با صداي قشنگش «غربت » رو خوند….غربتي كه با اون ابي رو همه بهتر شناختن …غربتي كه خبر از غربت دل من ميداد.

غربتي كه اون شب مكمل زيبايي ستاره شد…:

«…. هيچ تنها و غريبي … طاقت غربت چشماتو نداره هر چي دريا تو زمينه … قدر چشمات نميتونه ابرباروني بياره وقتي دلگيري و تنهاغربت تمام دنيا… از دريچه قشنگت چشم روشنت ميباره نميتونم غريبه باشم ،توي آئينه چشمات … تو بذار كه من بسوزم مثه شمعي توي شبهات توي اين غروب دلگير جدايي … توي غربتي كه همرنگ چشاته هميشه غباراندوه … روي گلبرگ لباته حرفي داري رويلبهات اگه آه سينه سوزه … اگه حرفي از غريبي اگه گرماي تموزه تو بگو به اين شكسته قصه هاي بيكسي تو اضطراب و نگراني ،حرفاي دلواپسي تو نميتونم غريبه باشم ،توي آئينه چشمات تو بذار كه من بسوزم مثه شمعي توي شبهات نميتونم ….نميتونم … نميتونم ….نميتونم … ….»

هيشكي فكر نميكرد اون شب يه همچين صدايي رو بشنوه …به عليرضا گفتم :  علي …مثه اينكه بايد عكساي فرهاد رو از ديواراي اطاقمون برداريم عكساي ابي رو جاش بذاريم . اون شب يكي از شبهاي خوب زندگي من بود.شبي كه فرهاد رو ديدم …شبي كه به من بزرگمرد صدا ابي معرفي شد…و از همه مهمتر شبي كه ستاره را بهتر از قبل شناختم …و شبي كه مقدمه اي شد تا عليرضا رو كم كم فراموش كنم ….

 ( قسمت چهاردهم )

… تا چند وقت بعد از اون شب حال و حوصله درست و حسابي نداشتم … ياد ستاره از مغزم خارج نميشد.تمام فكرم رو مشغول كرده بود.ستاره مثه پاره اي از تنم شده بود. اصلا نميتونستم اون انگشتاي ظريفش رو ،اون لبهاي گلي رنگش رو كه هميشه روش خنده بود،حركات موهاي صاف و بلندش رو كه مثه تلاطم امواج دريا بود و از همه مهمتر اون سياهي چشماشو كه از هر چيزي كه ديده بودم سياهتر برام جلوه ميكرد، رو فراموش كنم . به عليرضا فكر ميكردم .اصلا ديگه نميتونستم تحملش كنم . همش از دستش در ميرفتم … هر وقت كه بهش نگاه ميكردم ياد ستاره ميوفتادم . دلم براش يه جورائي ميسوخت … اون اين همه به من لطف كرده بود اون وقت من يه همچين فكرهايي نسبت به ستاره داشتم …

چند روز از دستش در ميرفتم … مدرسه هم نميرفتم .اصلا نميتونستم كه كنارش بشينم … صبحها به بهانه مدرسه از خونه ميزدم بيرون و بعد ظهرها برميگشتم .به خونه كه ميومدم مامانم ميگفت كه عليرضا اومده بود دنبالت …. با خودم فكر ميكردم …:
«اين همه دختر …. چرا من بايد از بين اين همه عاشق عشق بهترين دوستم بشم ? آخه چرا ستاره ? مگه عليرضا به من چه بدي اي كرده كه من بايد بهش اينجوري جواب بدم ?..». سه – چهار روز گذشت …تا اينكه يك روز كه طبق معمول اون روزا بجاي مدرسه رفتن داشتم توي كوچه ها پرسه ميزدم عليرضا رو ديدم … اصلا نميخواستم اونجوري ببينمش … خواستم اول خودمو به كوچه علي چپ بزنم و يه جوري برم . ولي ديدم نميشه چون منو ديد… اومد جلو … روي لباش خنده هميشگيش بود…

– به به سلام …اميد خان …چه عجب ما شما رو زيارت كرديم …!

سلام …

 بابا كجايي ? نميگي يه رفيقي يه چيزي ما داشتيم ? نميگي عليرضا زندس يا مرده ?

سرم رو انداختم پائين …اصلا دوست نداشتم اون حرفاش ادامه پيداكنه … از خودم بدم اومده بود . وقتي ديد جوابش رو ندادم اخم كرد…يه دفعه جدي شد. عليرضا وقتي شوخي رو ميذاشت كنار ديگه به اين راحتي ها طرفش نميرفت … به چشام زل زد…

 اميد تو حالت خوبه ?چي شده ? چرا حرف نميزني ? لعنتي بگو ببينم چي شده ?

معلوم بود عصباني شده بود… بندرت عصباني ميشد ولي واي به زماني كه عصباني ميشد… منم ميخواستم حرفامو بهش بگم … ديگه نميتونستم تحمل كنم … ميخواستم بهش بگم كه چقدر ستاره رو دوست دارم …. ميخواستم بهش بگم كه زندگيم فقط شده ستاره . ميخواستم بگم كه … آره خيلي چيزا رو ميخواستم بهش بگم …ولي نتونستم ….شايد هم جراتش رو نداشتم …. وقتي كه صورت بچه گونه عليرضا رو ديدم نتونستم اون چيزا رو بهش بگم … توي دلم به خودم اعتراف كردم كه تنها كسي كه براي ستاره ميتونه مناسب باشه فقط و فقط عليرضاس وتنها كسي كه كه ميتونه مكمل خوبي ستاره باشه جز عليرضا كس ديگه اي نيست …

درحاليكه سعي ميكردم زوركي لبخندي بزنم زدم روي شونش و گفتم :  چيزيم نيست …

 پس چرا مدرسه نمياي ?

 به اميد خدا فردا ديگه ميام …

 اميد جون اگه چيزي شده به من بگو ….ما كه با هم اين حرفا رو نداشتيم …داشتيم ?

 نه نداشتيم .ولي آخه چيزي نشده كه بخوام بهت بگم چيزي نشده .مطمئن باش . خب ديگه كاري نداري …?

با تعجب نگام ميكرد… گفت :  نه قربونت .پس ،فردا ميبينمت …

 آره …. خدافظ

 خدافظ…

( قسمت پانزدهم )

 فردا توي مدرسه عليرضا رو ديدم . هيچ تغيير نسبت به قبل نكرده بود .همون عليرضاي صميمي و قديمي بود. وقتي منو ديد خيلي خوشحال شد… اتفاقات اون چند روز رو تند تند برام تعريف كرد. از ستاره برام گفت . گفت كه ازم بخاطر اون شب خيلي تشكر كرده بود.مثه اينكه بهش خيلي خوش گذشته بود …

 راستي اميد يه مطلبيه …خيلي وقت بود ميخواستم راجبش باهات صحبت كنم …

بي اعتنا در جوابش گفتم :

 خب …?

 در مورد نازنينه …اوم ….چطوري بگم ….ببين تو از نازي خوشت مياد?

 نازي ?… خب بدم نمياد…چطور مگه ?

 ببين …چند وقته ستاره همش به من ميگه اين دوتا خيلي بهم ميان …يه جورائي خيلي دوست داره كه باهم دوست بشين …
خيلي ناراحت شدم …نميدونم چرا،ولي دوست نداشتم ستاره همچين حرفي رو بزنه …آخه من كه خود ستاره رو دوست داشتم چطور ميتونستم با نازي دوست بشم ? با بي حوصلگي گفتم :

 خب …?

 خب به جمالت … گفتم يه قرار بذاريم بيشتر ببينيش … ببينم اميد دوست داري باهاش دوست شي ?
خيلي عصباني بودم …. اصلا نميدونستم چي بگم … هم نازي به نظرم دختر خوبي ميومد و هم نميخواستم با اين كار ستاره رو از دست بدم . سر دوراهي عجيبي گير كرده بودم . اصلا نميدونستم بايد چيكار كنم . نازي به خوشگلي ستاره نبود ولي شايد اخلاقا از ستاره خيلي هم بهتر بود .اينو خودم هم ميدونستم . ستاره تونسته بود هر دختري رو برام زشت جلوه بده …
 اميد…اميد …بابا كجايي ?اصلا معلوم هست تو چت شده ?چن وقته عوض شدي …چت شده مرد?از دست من ناراحتي ?
 نه چرا بايد از دستت ناراحت باشم …

 آخه چند روزيه اينجوري به نظر مياد…

 نه اصلا هم از دستت ناراحت نيستم …

 خونه چيزي شده ?

 نه بابا ….ولم ميكني يا نه چيزيم نشده …اه .

تو هم گير دادي ها… خب بابا اگه تو ميخواي باهاش دوست ميشم …

اين جمله آخر رو خيلي بلند گفتم …تقريبا ديگه داشتم سرش داد ميزدم …

تنها كاري كه كرد اين بود كه متعجبانه نگام كرد. اصلا باورش نميشد كه من همون اميد قبلي ام … حق هم داشت … پشتش رو بهم كرد…. داشت ميرفت … پيش خودم فكر كردم كه درست نيست دوستي چندين و چند ساله ما آخرش اينجوري تموم شه … عليرضا با كسي كه قهر ميكرد ديگه امكان نداشت دوباره باهاش آشتي كنه … تند به طرفش دويدم …

– عليرضا…?

انگار نه انگار كه چيزي شنيده …به را رفتنش ادامه داد… دوباره صداش زدم :

عليرضا?

بازم عكس العملي نشون نداد… بغض اومده بود توي گلوم … يني عليرضا رو از دست داده بودم ….?

………ادامه دارد

Advertisements

Written by محمد کشوری

مارس 4, 2008 در 8:08 ق.ظ.

نوشته شده در ادبی

Tagged with , , , ,

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. عالی است من که دارم به شدت و با اشتیاق دنبال می کنم. موفق باشی

    سیاوش

    مارس 4, 2008 at 2:16 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: