چکیده ای از تازه ترین ها

آخرین دیده های من از اینترنت

ستاره (قسمت شانزدهم تا بیستم)

with 4 comments

( قسمت شانزدهم )

…در حاليكه صدام ميلرزيد بهش گفتم :

 من اومده بودم ازت معذرت بخوام … دوست نداشتم اين پايان دوستي ما باشه …

تا اينو گفتم برگشت . تاحالا عليرضا رو اينجوري نديده بودم . داشت گريه ميكرد . اشك چشماش مثه رودخونه پر آبي جاري ميشد … با خودم فكر كردم : » اگه من فقط بغضم گرفت عليرضا زار زار گريه ميكنه . عليرضا تو چقدر خوبي ….»

پريد بغلم كرد .در حاليكه صداش با گريه آميخته شده بود گفت :  اميد دوست دارم …

 عليرضا از تو بعيده …گريه نكن … بچه ها دارن نگات ميكنن …

 منو ببخش ..

 تو منو ببخش … در ضمن يه قرار بذار بيشتر نازي رو ببينم … * * *

بعد از مدرسه رفتيم دم مدرسه ستاره اينا. مثه هميشه خوشگل شاداب بود… نازي هم مثه هميشه آروم و با طمانينه بود.
 سلام خانم خوشگله ….

 سلام …سلام اميد خان …

هه !… «.اميد خان «! ….چه جالب منو صدا ميكرد.

 چطوري ?چه خبر?امتحانت رو خوب دادي ?

 آره … جات خالي ببيني چه امتحاني داديم …

اسمش رو هرچي ميشد گذاشت جز امتحان …

 مگه دخترها هم تقلب ميكنن ?

نازنين آروم خنديد ….ستاره ادامه داد:

 نه پس … خيال كردين فقط پسرها بلدن تقلب كنن ?

همينجوري كه از مدرسشون دور ميشديم ستاره هم تعريف ميكرد:

 آره …خلاصه وقتي خانم عاطفي ديد ما حاضر نيستيم امتحان بديم مدير رو صدا كرد… اونم اومد بالا …همش جيغ ميزد. ما مرده بوديم از خنده …خلاصه قرار شد امتحان بديم . ولي چشمت روز بد نبينه چه امتحاني بود .كاغذ هاي تقلب از اين ور كلاس به اونور همش در رفت و آمد بودن ….

 خب حالا چند ميشي ?

خب ده رو ميگيرم …

 هاهاها…اين همه تقلب كردي اونوقت ميگي ده رو ميگيرم ?

ستاره اخماشو كرد تو هم … عليرضا در حاليكه ميخنديد گفت : حالا ناراحت نشو … بعد هم در حاليكه روش رو كرد طرف نازنين گفت :
 نازي تو چي ? تو هم تقلب ميكني ?

قبل از اينكه نازنين فرصت حرف زدن داشته باشه ستاره گفت :

نازي ? به مثه اينكه نازي شاگرد اوله ها … نازي و تقلب ? نازي درسها رو بهتر از معلمامون ميدونه اونوقت تقلب كنه ?
نازنين دوباره آروم خنديد. عليرضا كه به خيال خودش داست به من لطف ميكرد گفت :

 پس نازي هم عين اميده ?… اونم وقتي ما تقلب ميكنيم ناراحت ميشه !!!

چشم غره اي به عليرضا رفتم . اون خوب ميدونست كه امكان نداره تو هيچ امتحاني تقلب نكنم ….ستاره هم كه اينو ميدونست لبخندي زد…. ***

 بالاخره عليرضا و ستاره كار خودشون رو كردن و قرار شد يه روز قرار بذارن كه منو و نازي بيشتر باهم آشنا بشيم ولي هنوزم
ته دلم راضي نبود….

 ( قسمت هفدهم )

… بعد ظهرهاي سه شنبه رو اصلا دوست نداشتم .برام درست شبيه بعدظهرهاي جمعه بودن .اصلا نميدونستم چرا ولي هيچ وقت بخاطر ندارم كه سه شنبه ها بهم خوش گذشته باشه .

اون سه شنبه هم بعد ظهر دلگيري داشت . اصلا حوصله هيچ كاري رو نداشتم . به خودم فكر كردم ، به ستاره ،به عليرضا و به نازي …
نازي …دختر باوفا …اصلا دوس نداشتم سرنوشتي مثه خودم رو داشته باشه . اگه از همين اول تكليفش روشن ميشد بهتر بود تا اينكه يكي دوسال ديگه بفهمه كه دوسش ندارم .

هوا كم كم داشت تاريك ميشد…ديگه نميتونستم هواي تلخ تنهابودن توي خونه رو تحمل كنم . به خودم گفتم شايد اگه برم
بيرون قدم بزنم كمي بهتر شم . لباس پوشيدم .در حياط رو باز كردم و رفتم توي كوچه . مثه هميشه خلوت بود. به نظرم رسيد يه نفر از ته كوچه به طرفم مياد. تاريكي اجازه نميداد بشناسمش . دقيقتر كه شدم ديدم پدر خدابيامرزمه . خدارحمتش كنه توي دستش دوتا كيسه بود .ميوه گرفته بود. خدابيامرز امكان نداشت يه شب بياد خونه و دست خالي باشه . ديبر بود.دبير دبيرستان خودمون و چند تا دبيرستان ديگه . بعد از مدرسه هم تا دير وقت شاگرد داشت .خيلي زحمتكش بود. اون موقع ها پنجاه و يكي دوسالش بود.ظاهرش با اينكه معمولي بود ولي هميشه تميز و آراسته بود. با موهاي جو گندمي و عينك قهوه ايش .هيكل لاغر و كوچيكي داشت … با اينكه معلم جدي و سختگيري بود ولي بياد ندارم شاگردي از دستش شاكي باشه … با اينكه توي كارش جدي بود ولي همون قدر هم با شاگرداش دوست و مهربون بود. هميشه در حال آموختن بود.صبح و شب زحمت ميكشيد…يه بار كه ازش پرسيدم :»آقا جون …ماتعدادمون مثه خونواده هاي ديگه زياد نيست …پس چرا شما از كله سحر تا شب انقدر زحمت ميكشيد»? ، در جوابم گفت :»اميد جان … اولا از اينكه تو تنها فرزندمي خيلي خوشحالم ..با اين گروني اين حرفها خيلي خوب شد كه تو تكي وگرنه الان همين امكانات كمي رو هم كه داري نداشتي ، ثانيا اگه ميبيني كه من اين همه زحمت ميكشم فقط بخاطر اينه كه تو هم عين من نشي ….پدر خدابيامرز من اگه يه ارثي برام گذوشته بود كه الان من مثه سگ جون نميكندم…»
هميشه روي پدرم به عنوان يه دوست خوب حساب ميكردم . امكان نداشت هيچ موقع باهام بلند حرف بزنه … ما هم امكان نداشت روي حرفش حرفي بزنيم . ***

 سلام آقا جون …
 سلام پسرم …
 آقا جون بذار كمكت كنم …
 نه پسرم …خودم ميبرمشون …كجا ميري ?
 ميرم يه قدمي بزنم … كاري دارين با هام ?
 نه كاري نداره …خدابه همرات …
 خدافظ… * * *
توي كوچه ها قدم ميزدم ،آروم و بي هدف … گاهي اوقات با باخودم ترانه اي رو زمزمه ميكردم . چه نسيم خوبي ميوزيد. زمان از دستم در رفت …انقدر قدم زدم تا اينكه خودم رو مقابل خونه ستاره اينا ديدم …

( قسمت هجدهم )

….. نميدونم چي شد كه سر از اون جا در اوردم .اصلا هدفم اين نبود كه به اونجا برم … ولي وقتي خواستم برم ديگه نتونستم از اون جا تكون بخورم … دلم براش تنگ شده بود .خيلي دوست داشتم ببينمش . لحظه اي به عليرضا فكر كردم ولي بعدش تصميم گرفتم بهش فكر نكنم چون با اين كار بيشتر اعصاب خودم رو خورد ميكردم . به تير چراغ برقي كه روبروي در ستاره اينا بود تكيه دادم . كم كم ستاره ها داشتن بهم چشمك ميزدن … همه ستاره ها جز اون ستاره اصلي … * * *

نميدونم چه مدت توي اون حالت بودم … فقط اينو ميدونم كه وقتي بابايي خواست در رو باز كنه به خودم اومدم . اشكي
كه نميدونم از كجا اومده بود روي گونم رو با عجله پاك كردم و رومو كردم اون ور … خدا خدا ميكردم كه بابايي من و نديده باشه . به نظر رسيد منو نديده چون بدون هيچ عكس العملي رفت توي خونه و در رو بست . خداروشكر كردم …اگه بابايي منو ديده بود و اون وقت به ستاره ميگفت ، خيلي بد ميشد. به ساعت نگاه كردم …خداي من ده بود …يني من دو ساعت اونجا بودم ? پس چرا اصلا به نظرم نيومد… كم كم خواستم برگردم … فكر ميكردم لابد تا اون موقع آقا  جونم نگرانم شده . چشمام رو پاك كردم . آخرين نگامو هم به خونه ستاره اينا كردم و برگشتم برم … تا رومو برگدوندم انگار يه چيزي مثه پتك خورد توي سرم .اصلا انتظارش رو نداشتم … عليرضا بود …
دست و پام رو گم كردم ….به من و مون افتاده بودم .اصلا نمدونستم چي بايد بهش بگم …آخه اون اونجا چيكار ميكرد… به نظر ناراحت ميومد  يني همه چيز رو فهميده بود? يني چند وقت بود كه اونجا بود? با دستپاچگي گفتم :

 سلام ….

با كمال خونسردي گفت :

 سلام …

اصلا نميتونستم توي چشماش نگاه كنم . سرم رو انداختم پائين . سكوت بدي بينمون ايجاد شده بود. اگر عليرضا يه چك هم ميزد توي گوشم هيچ تعجبي نميكردم . حقش بود. بالاخره سكوت رو شكست …

 اومدم سراغت نبودي …

در حاليكه زبونم گرفته بود و من من ميكردم گفتم :

 آره ….نبودم …يني …يني اومده بودم دنبال تو…

 خب چرا برگشتي !?

 ميدوني …آخه …آخه ديدم ديره ديگه گفتم مزاحم نشم … !

با حالت مسخره اي گفت :

 مزاحم ? ها از كي تاحالا مزاحم شدي ? مگه غير از اينه كه من و تو همش پيش هميم ? اونوقت تو ميگي مزاحم ميشدي !!!?  چيزي نداشتم بهش بگم … حسابي عرق كردم . احساس ميكردم گرمم شده … بعد از يك سكوت مرگبار ديگه دوباره عليرضا در
حاليكه سكوت رو ميشكوند ادامه داد:

منم رفتم دم در خونتون . كارت داشتم . بابات گفت كه رفتي بيرون … منم نيم ساعتي توي كوچه ها دنبالت گشتم . ديدم نيستي گفتم كه فردا توي مدرسه وقتي ديدمت كارم رو بگم . بعد وقتي ديد من حرفي نمي زنم خودش ادامه داد:

 ميخواستم بهت بگم كه فردا بعد از مدرسه قرار گذوشتيم من و تو و ستاره و نازي با هم باشيم تا تو و نازي با هم بيشتر آشنا بشين …

عليرضا … عليرضا …تو چقدر خوبي …. تو اين همه به فكر مني و اونوقت من با تو اين كار رو ميكنم .

از اون جا بود كه با خودم عهد بستم ديگه ستاره رو مثه يه خواهر حساب كنم … در حاليكه سرم رو بلند ميكردم گفتم :
 مرسي عليرضا جون … پس ، فردا توي مدرسه ميبينمت … فعلا كاري نداري ?

با حالتي سرد در جوابم گفت :

 نه …قربانت …

در حاليكه احساس ميكردم گناه بزرگي رو انجام دادم به طرف خونه حركت كردم …

 ( قسمت نونزدهم )

… فردا توي مدرسه عليرضا اصلا مثه قبلناش نبود .خيلي خشك رفتار ميكرد. حقم داشت . ديگه برام قطعي شده بود،ك ه فهميده منم ستاره رو دوست دارم . توي تمام مدتي كه توي كلاس نشسته بوديم هيچ حرفي نزد.منم كه اصلا روم نميشد سر صحبت رو باز كنم … اون روز مدرسه هم ، با تمام دلگيريهاش بالاخره تموم شد.زنگ آخر هم كه خورد يه نفس راحتي كشيدم . اصلا نميتونستم ديگه اون حالت رو تجمل كنم . كنار عليرضا بشينم و باهاش حرف نزنم ? مسخره به نظر ميرسيد. چند دقيقه اي از خوردن زنگ گذشت . توي كلاس فقط من و عليرضا مونده بوديم . جفتمون به تخته زل زده بوديم و در اصل توي افكار خودمون غوطه ور بوديم …طوري كه اصلا متوجه خوردن زنگ نشديم . بالاخره به خودم اومدم .رومو كردم به عليرضا و چند ثانيه اي نگاش كردم .عليرضا هم كه انگار از افكارش اومده بود بيرون نگاهي به ساعتش انداخت .. بعد در حاليكه بلند ميشد، پيرهنش رو كه روي هره كنار پنجره گذوشته بود برداشت و روي تيشرتش پوشيد.و بعد رو به من كرد و گفت :

 بدو …دير شد… ستاره …

ولي بعد انگار كه از گفتن ادامه جملش منصرف شده بود جملش رو طور ديگه تغير داد:

 بدو …دير شده ….بچه ها منتظرن …

تازه يادم افتاد امروز قرار بود مثلا من و نازي بيشتر با هم آشنا شيم …

 كجا باهاشون قرار گذوشتي ?

 كوچه آسايي … * * *

كوچه آسايي ، كوچه بن بستي بود كه توي خيابوني كه به موازات خيابون مدرسه ما بود قرار داشت … يادش بخير چه مدرسه خوبي بود….
خيابون پهن مدرسه مون با اون درختاي زرد پائيزش ديدني بود… با اينكه بوي بد رودخونه اي كه از وسطش ميگذشت ،باعث ميشد هر كسي كه از توش رد ميشه جلوي دماغش رو بگيره ولي ما حتي به اون بو هم عادت كرده بوديم … هيچ وقت اونروزي كه عليرضابابچه ها شرط بندي كرد و پريد توي آب كثيف رودخونه رو، فراموش نميكنم . كوچه آسايي بن بست دنج وباصفائي بود .با اين كه نسبت به يه كوچه بن بست خيلي بزرگ و پهن بود ولي معمولا خيلي خلوت بود و  بندرت كسي اون طرفا پيداش ميشد. براي همين هم اگه قرار ميشد يه روز ستاره بياد دنبال عليرضا اونجا منتظر ميشد … باعجله به طرف كوچه آسايي راه افتاديم . عليرضا هنوزم دلگير به نظر ميومد. هنوز به كوچه نرسيده بوديم كه نازنين رو در حاليكه گريه ميكرد و رنگش عين چوب زرد شده بود،ديديم كه به طرفمون داشت با عجله ميدوييد.

 نازي …نازي ?چي شده ?حرف بزن دختر ..چي شده ?

 ستاره ..

 ستاره چي ?حرف بزن لعنتي …

عليرضا خيلي ترسيده بود . اصلا به اعصابش مسلط نبود. اين احساسش كاملا برام آشنا بود. منم كه حسابي براي ستاره ناراحت
شده بودم منتظر شدم ببينم چه بلايي سرش اومده .

نازي به زحمت آب دهنش رو قورت داد و در حاليكه نفس نفس ميزد گفت : چند تا پسر …

عليرضا انگار كه بقيه حرفاشو نميشنديد .. همون قدر كافي بود كه بفهمه موضوع از چه قراره … يه لحظه مثه گوله آتيش قرمز شد من كه دقيقا عقبش بودم تونستم بفهمم چقدر عصبي شده … در حاليكه سعي ميكرد نازي رو آروم كنه برگشت و به من نگاه پرمعنائي كرد. توي نگاش بار ديگه صميميت دوستيمون رو حس كردم . صميميتي كه حتي ستاره هم اونو هنوز ازمون نگرفته بود.درحاليكه آستينامو بالا ميزدم رومو كردم طرفش رو آروم گفتم :

 من آماده ام ….

 ( قسمت بيستم )

… هنوز به كوچه آسايي نرسيده بوديم كه تونستم از روي هيكل بزرگ و چاق عباس ، اونو بشناسم . عباس يكي از بچه هاي دوساله كلاسمون بود كه خلاف مدرسه هم بحساب ميومد… تو زورگويي كسي حريفش نبود.هميشه حرف آخر رو اون ميزد. نه تنها بچه هاي مدرسه بلكه معلمها هم ازش حساب ميبردن . امكان نداشت هيچ دعوايي باشه كه توش عباس سهمي نداشته باشه . هيچ وقت يادم نميره اون باري رو كه ناظم بدبخت سال دوممون رو با صورتي زخمي روونه خونه كرد… با ديدن عباس دلم هري ريخت … با اون نميتونستيم شوخي كنيم . كافي بود فقط يه تلنگر بهمون بزنه تا جفتمونن نفله شيم . زير چشي به عليرضا نگاه كردم . اونم انگار ترسيده بود. به نزديكي هاي كوچه كه رسيديم سرعتمون رو كمتر كرديم . ستاره در حاليكه خونسرد كنار ديوار كاه گلي خونه اي كه سر كوچه بود ايستاده بود بهمون لبخندي زد. عباس هم چيزايي بهش ميگفت كه از اون فاصله قابل تشخيص نبود . ستاره با ديدن عليرضا به طرفش دويد. عباس كه ديد ستاره از كنارش رفته در حاليكه اخمي كرد به مسير حركت ستاره نگاه كرد تا اينكه امتداد نگاهش به عليرضا رسيد . ستاره درحاليكه وانمود ميكرد كه خوشحاله دست عليرضا رو گرفت و در حاليكه آروم و طوري كه عباس متوجه نشه صحبت ميكرد گفت :عليرضا …بيا بريم …ولش كن ..

عليرضا هم كه كاملا خونسرد نشون ميداد ستاره رو عقب كشيد و به طرف من برگشت و گفت :

 اميد جون اصلا دوست ندارم تو دخالت كني … اين بازي آخرش خوب نيست ،پس بهتره كه تو توش نباشي …

من كه بهم كلي برخورده بود در جوابش گفتم :

 به …..عليرضا خان اختيار دارين ….دوست دارم روزي براي همه تعريف كنم كه چه جوري از عباس كتك خوردم …

 اميد ….شوخي نميكنم . دست ستاره و نازي رو بگير زود از اينجا برين ….

عصباني شدم …يني عليرضا انقدر از دستم عصباني شده بود كه توي اين موقع حساس روم حساب نكرده بود? در حاليكه اخم كردم بهش جواب دادم: ستاره و نازي از اينجا ميرن ولي بدون اميد….

عليرضا كه ديد نميتونه با من جرو بحث كنه به سراغ ستاره رفت .

ستاره زود با نازي از اينجا برين …

ستاره تا اومد يه چيزي بگه عليرضا پريد توي حرفش و گفت :

 ازت خواهش ميكنم چيزي نگو. زود از اينجا برو .

ستاره در حاليكه اشك توي چشماش جمع شده بود با بغض گفت :

 مواظب خودتون باشين …

ستاره و نازي كه رفتن عليرضا به طرف عباس حركت كرد…

 سلام جناب هاشمي …

هر وقت كه ميخواست كسي رو مسخره كنه اونو با اسم فاميل صدا ميكرد. عباس انگار كه داره به يه بچه سه – چهار ساله نگاه ميكنه فقط لبخندي زد.. عليرضا با پوزخند ادامه داد:

 من شنيده بودم كه آدم وقتي زياد بخوره مثه گاو ميشه و آدمي كه گاو ميشه از گاوم گاوتره ….

 منظور?

– آره شنيده بودم …ولي ….

اينجاي صحبتش برگشت به من نگاه كرد. و بعد ادامه داد :

…ولي الان خوشحالم …چون جلومه و الان دارم ميبينمش …

هنوز صحبت عليرضا تموم نشوده بود كه دهنش پرخون شد. يكي از اون مشتاي عباس كافي بود كه يه فيل رو از جا بندازه … من كه خيلي عصباني شده بودم در حاليكه داد ميزدم به طرف عباس دويدم …. * * *

…. ديگه بعدش رو يادم نمياد.. آخرين چيزي رو يادمه اين بود كه ستاره و نازي بالاي هيكل كتك خورده و آش و لاش ما حاضر شده بودن …

………ادامه دارد

Advertisements

Written by محمد کشوری

مارس 5, 2008 در 8:08 ق.ظ.

نوشته شده در ادبی

Tagged with , , , ,

4 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. سلام محمد جان٬ بلاگت واقعا محشره. ما هم يه زمانی بلاگ نويس بوديم٬ در پرشين بلاگ. سالها می نوشتم تا وقتی که ديگه پرشين بلاگ هی حک شد. آخر ديگه همه بلاگها رو بستم حالا دوباره به تازگی بلاگ نويسی رو شروع کردم. مطالب جالبی در بلاگت پيدا کردم. البته خودت روی فيس بوک پستشون کرده بودی٬ به هر حال برات آرزوی موفقيت و سلامتی می کنم. خدانگهدار

  2. ممد جان این که همون 11 تا 15 هه
    یا من اشتب میکنم ؟!

    پاپک

    مارس 6, 2008 at 10:00 ب.ظ.

  3. این که تکراریه که!
    منتظر 16 تا 20 هستم

    مرتضی

    مارس 7, 2008 at 10:50 ق.ظ.

  4. @@@
    ببخشید دوستان تصحیح شد .

    محمد کشوری

    مارس 7, 2008 at 6:45 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: