چکیده ای از تازه ترین ها

آخرین دیده های من از اینترنت

ستاره (قسمت بیست و یکم تا بیست و ششم )

with 4 comments

( قسمت بيست و يكم )

… چشمامو كه باز كردم خودم رو در حاليكه بچه ها دورم حلقه زده بودند، خونه ستاره اينا،ديدم . با همون نگاه هاي اول و از طرز ديدن اشيائ احساس كردم كه زير چشمام ورم كرده .. احساس كوفتكي ميكردم . هر كدوم از اجزائ بدنم رو تكون ميدادم احساس درد ميكردم .
نازي كه از چشماي قرمزش معلوم بود كه خيلي گريه كرده اولين كسي بود با باز شدن پلكهام اومد توي كادر نگام . كنارش ستاره با لبخند هميشگيش كه اينبار كمي بوي تظاهر ميداد به هوش  اومدنم رو نظاره ميكرد.. عليرضا هم بادستي باندپيچي شده و بارنگهاي عجيب و غريب بنفش و سرخابي رو صورتش درحاليكه لبخندي زد گفت :

 اميد جون بهتري ?

منم در حاليكه سعي ميكردم لبخندي بزنم گفتم :

 آره خوب خوب …. تو چطوري …?

در حاليكه بلند خنديد گفت :  طرف خيلي قوي بود…نه ?

 آره …. عينه غول بود!

به نازي نگاه كردم .هنوز ناراحت نشون ميداد. معلوم بود كه از همه بيشتر اون برام نگرانه . كنار پتوئي كه روش دراز كشيده بودم نشسته بود و نگاهش رو از صورتم برنميداشت . چند لحظه بعد عليرضا و ستاره بانگاهي كه بهم كردن انگار كه از قبل قرار داشتند بلند شدن و رفتن .بدين ترتيب من و نازي تنها مونديم …

 اميد خان بهترين ?

 قربان شما …آره چيزيم نشد… شانس آورديم يارو تموم نيروش رو مصرف نكرد وگرنه الان اون دنيا بوديم …

 خدانكنه … شما نبايد كاريش ميكردين …اون شخصيتش معلومه …شما چرا باهاش دعوا كردين …?

 خب نازنين خانم نميشد كه وايسيم نگاش كنيم … ميشد?

خب آره … هميشه ميگن جواب ابلهان خاموشيست … بايد ولش ميكردين و ميامدين … حالا كه اينجوري شدين بهتره يا اگه بدون دعوا ميامدين …

 ميدوني نازي …. من معتقدم آدم بايد در برابر ظلم ايستادگي كنه … حتي اگه كتك بخوره يا بميره … داشت كم كم بحثمون ميكشيد به عدالت اجتماعي و اينا كه عليرضاوارد اطاق شد… با چشم غره اي كه بهم رفت فهميدم كه از دستم ناراحت شده …اونا به خاطر من از اطاق رفته بودن بيرون اون وقت من و نازي داشتيم بحثهاي اجتماعي ميكرديم …! ستاره از بيرون نازي رو صدا كرد. وقتي كه نازي از اطاق رفت بيرون عليرضا در حاليكه يه مشت آروم زد به بازوم گفت :

 اه … بابا توديگه كي هستي …مخشو بزن ديگه …

 ببين ستاره بهم گفت اگر اميد روش نميشه من به نازي ميگم …خب حالا چي ميگي …بگم ستاره بهش بگه …?

ديگه نميتونستم از اين موضوع فرار كنم . آخرين فكرامو هم كردم .

ببين عليرضا جون …ناراحت نشي ها… نازنين دختر خوبيه . خيلي هم خوبه …ولي خودت كه واردي ميدوني آدم كه نميتونه وقتي كسي رو دوست نداره باهاش به زور دوست بشه …ميتونه ?

 خب نه ….ميل خودته ….من نميدونستم دوست نداري باهاش دوست شي . ولي بازم فكراتو بكن فردا جواب قطعيشو بهم بده .

 عليرضا جون من فكرامو خوب خوب كردم … از تو وستاره هم خيلي خيلي ممنونم ولي ….

 باشه به ستاره ميگم كه بهش بگه …

نفس راحتي كشيدم ….اون موقع خداروشكر كردم كه بالاخره اون ماجرا هم به خوبي وخوشي تموم شد…ولي الان پشيمونم كه حيف كه نازنين رو از دست دادم …

ادامه دارد…

ستاره
( قسمت بيست و دوم )

… اون روزا ديگه تقريبا آخرين روزهايي بود كه دوران خوب باهم بودن رو ميگذرونديم … عيد كه اومد به خاطر نذري كه مادرم داشت رفتيم مشهد و بعدش هم كه بوي امتحان نهائي و ديپلم بيشترحس شد و به اين ترتيب ديدن عليرضا و ستاره كمتر برام اتفاق ميوفتاد. هيچ وقت يادم نميره … روز آخر مدرسه … آخرين زنگ دوران تحصيلمون … ادبيات داشتيم … زنگ ادبيات هميشه برامون يكي از خنده دارترين زنگها بود ولي اونروز هيشكي جيكش در نميومد. انگار حال همه گرفته بود.همه از اينكه اين آخرين باري بود كه همديگر رو ميديدن ناراحت بودن . كلاس ادبياتي كه هيشكي توش امكان نداشت ساكت بمونه ،شده بود مثه بيابون برهوت … هيچ صدايي از كسي در نميومد. تموم دلگيري هاي بچه ها يه طرف ، هواي گرفته اون ميزاي آخرهم يه طرف .بخصوص ميز من و عليرضا… انگار بهمون الهام شده بود كه ديگه آخر قصه داره ميرسه …. * * *

آخرين زنگ دوازده سال تحصيل مدرسه اي ما هم بالاخره خورد.هيشكي دلش نميومد ميزش رو ترك كنه . آقاي «ساده » دبير ادبياتمون هم وقتي كه بچه هارو توي اون حال ديد از گوشه عينكش قطره اشكي قل خورد اومد پايين … بعد هم كلاس رو ترك كرد… صحنه خداحافظي بچه باهم ديدني بود… با اين كه همه ميدونستن توي امتحانها هم همديگر رو ميبينند ولي انگار كه براي هميشه از هم
خداحافظي ميكدرن . بالاخره اون صحنه هاي اخر هم با تموم بدي هاش تموم شد… وبه اين ترتيب ما وارد مرحله جديدي از زندگيمون شديم … * * *

توي راه برگشت به خونه با عليرضاهر جارو كه ميديم خاطره اي برامون زنده ميشد… جفتمون ناراحت بوديم كه ديگه نميتونستيم اون دوران رو داشته باشيم …

 عليرضا…?

 هوم ?

 اوضاع درسها خوبه ?…هفته ديگه امتحانا شروع ميشه ها…

 نميدونم … چندتاش زياد تعريف نداره …

 كدوما?

 بيشتر از فيزيك و رياضي نگرانم ….

 خوب ميخواي بيا با هم چند روزي كار كنيم … امتحان ديپلمه .

شوخي نگيرش …

 باشه …قربونت ..حالا ببينم چي ميشه ..

هروقت ميگفت «حالا ببينم چي ميشد » يني اينكه دوست نداشت اون كاررو بكنه .

 اميد …دارم ميرم دم مدرسه ستاره اينا مياي ?

خيلي وقت بود كه ديگه به ستاره فكر نكرده بودم . از اون جريان دمه خونشون ديگه تصميم گرفته بودم بخاطر عليرضا ديگه ستاره رو فراموش كنم … با خودم فكر كردم » ممكنه اگه بازم ببينمش دلم هواشو كنه » براي همين به عليرضا گفتم :

 نه عليرضا جون …تو برو من كاري دارم …بايد برم …خوش بگذره …

 شيطون از الان ميخواي درس خوندن رو شروع كني !!?

 بيخيال بابا…نه جدي ميگم بايد جائي برم …

 باشه …سلام برسون …

 قربونت …خدافظ…

 خدافظ…
براي عليرضا نگران بودم … ميدونستم توي فيزيك و رياضي ميلنگه . بااين كه استعدادش رو داشت و راحت بايه بار خوندن ميتونست مبحثي رو كه خونده براي هميشه ياد بگيره ولي خيلي كم روي درس خوندنش وقت ميذاشت … منم زياد كاري بكارش نداشتم … ميدونستم كه زياد خوشش نمياد نصيحتش كنم … با اينكه غرورش بهش اجازه نميداد كه ايراداش رو توي درس براش توضيح بدم ولي تاقبل از اينكه امتحانا شروع بشه چند جلسه اي باهم رياضي رو دوره كرديم … ولي به فيزيك نرسيديم ….

ادامه دارد….

ستاره
( قسمت بيست و سوم )

… امتحانهاي ديپلم ماهم بالاخره تموم شد. من كه مشكلي برام پيش نيومد…ولي عليرضا فيزيك و يه درس ديگه كه الان يادم نيست رو نمره نياورد. ولي رياضي قبول شد… اونم با نمره شونزده . تابستون با تموم شيريني هاش رسيد.تابستوني كه براي همه ما تابستوني سرنوشت ساز بود.من كه تصميم داشتم هرطور شده درسم رو ادامه بدم …با عليرضا هم كه صحبت كردم اونم بدش نميومد كه درسش رو ادامه بده ولي درگيرامتحاناي تجديديش شده بود… دو- سه جلسه اي باهاش فيزيك كار كردم تا اينكه امتحانات شهريور ماه شروع شد… * * *

 لاغر شدي …? !!!?


 ولي هنوزم خوشگلي ….

ستاره دست عليرضا رو گرفت . عليرضا توي چهره اش دقيق شد تا بار ديگه تك تك جزئيات صورت ستاره رو ببينه … عليرضا نميدونست كه اين آخرين بارهائيست كه … * * *

نامه عليرضا مثه هرروز اين بيست و يك سال گذشته توي دستامه … اون خط خوبش كه روي كاغذ زرد و كهنه شده نامه ميدرخشه برام حكايتي از دوراني از زندگيم داره … دوراني تلخ و زجر آور …دوراني كه با خوبي آغاز و با زشتي اتمام يافت … * * *

«اميد عزيز سلام … شايد تعجب كني كه برات نامه اي مينويسم … شايد انتظار نداشته باشي اميد عزيز خطابت كنم . شايد اگه جاي من بودي عكس العمل ديگه نشون ميدادي . شايد فكر ميكردي جور ديگه بجز نوشتن اين سطور با تو رفتار كنم …شايد… بله …تمام اين شايد ها درست است … شايد تمام اين شايد هارا انجام ميدادم اگر طرف مقابلم اميد نبود… …ولي با تو نميتونستم . تو را نميتونستم تنبيه كنم … نوشتن اين سطور هم شايسته تو نيست … شايسته اميد…اميد… اميد …هه … دوست من … بهترين دوست من …. بهترين يار دوران مشكلات و لذت هام … روزي كه تورو كنار خونه ستاره ديدم تقريبا همه چيز حدس زدم … تموم اون دلخوريهات … دلگيري هاي بعد از كيج … مدرسه نيومدن هات … سرسنگينيت با من … و اونهايي كه خودت بهتر از من ميدوني … تاحالا وضعيتي شبيه به تورو نداشتم … شايد حق داشتي . اما چرا به من چيزي نگفتي …? به خدا قسم اگر ميدونستم ستاره رو دوست داري براي تو كنار ميرفتم . فقط براي تو ….براي اميد…براي بهترين دوستم . حتي دوستي بهتر از ستاره … شايد باور نكني در اوج زماني كه عاشق ستاره بودم باز هم تورو بهترين دوستم ميدونستم چون نسبت به من واقعا حق دوستي رو بجا اورده بودي … ولي تا اينجا تمام احساسات قبلم بود.تا قبل از اون اتفاق . ولي حالا احساس الانم رو بدون …. اميد ! نامردي … نامردتر از هر مردي كه تا بحال ديدم …

ادامه دارد …..

ستاره
( قسمت بيست و چهارم )

… هميشه به اينجاي نامش كه ميرسم اشك توي چشام جمع ميشه چند لحظه اي مكث ميكنم و دوباره ادامه ميدم :

  » آره …تنها اسمي كه ميشه روي تو گذوشت نامرده .نه … تو نامرد هم نيستي …تو لياقت اين رو هم نداري كه نامرد صدات كنن . تو پست ترين آدمي هستي كه تابحال ديدم … بذار اينو اعتراف كنم . اون شب كه كنار خونه ستاره اينا بودي نيم ساعت تو بحرت بودم . خيلي شكسته به نظر مي رسيدي … دلم برات سوخت ..آره دلم براي تو نامرد سوخت . چون ميدونستم تو هم عاشق ستاره شدي . و همچنين اين رو هم ميدونستم كه عشق به ستاره چه سخته . ولي به خدا قسم از دستت دلگير نشدم …با ستاره صحبت كردم .بهش گفتم كه دوسش داري … انقدر دوستت داشتم كه حاضر شدم ستاره رو راضي كنم كه باتو دوست بشه ….اما ستاره …. ستاره … دختر وحشتناكي كه زندگي منو خورد كرد.ستاره و تو كساني بودين كه به عنوان بهترين كسانم روتون حساب ميكردم .ولي هردوتون خوب پاسخي به نيازهايم دادين … البته خداروشكر ميكنم كه ماهيت جفتتون رو زود شناختم ستاره برخلاف انتظاري كه داشتم هيچ عكس العملي به پاسخم نداد. فكر ميكردم جيغ بزنه ….فرياد بزنه …بگه كه ازت منتنفره .ولي در كمال تعجب من هيچي نگفت … تا اينكه مهر رسيد. مهري كه بيشتر از همه فكر ميكردم عاشق ستاره ام .مهري كه تازه امتحانام تموم شده بود و تصميم داشتم طبق نصيحت جنابعالي براي كنكور آماده شم .. آره مهري كه احساس ميكردم تا اون موقع ستاره هيچ وقت به اون شدت دوستم نداشته .. اون شب وقتي تو و ستاره رو درحاليكه مست اين ور و اون ور غلط ميخوردين ديدم ،اولش باور نميشد. ولي كم كم به ماهيت جفتتون پي بردم . ستاره در حاليكه دستش رو دور گردنت حلقه كرده بود و اون طور بي شرمانه باهات حرف ميزد، خوب تونست خودش رو بهم بشناسونه . همون موقع خواستم جلو بيام و هردوتون رو… ولي وقتي بهتر فكر كردم ديدم نه …شما لايق اون هم نيستين … دلم براي خودم ميسوزه …شما پست فطرتها منو به بازي داده بودين …توي تموم اين مدت ستاره منو وسيله اي براي ديدن تو قرار داده بود. تو هم كه بدت نميومد … از اون روز به بعد انگار كه ميخواستي به من قدرتت رو نشون بدي … هر روز جوري خونشون ميرفتي كه من هم ببينمت … و در حاليكه بهم پوزخندي ميزدي انگار كه در خيبر رو فتح ميكني درشون رو باز ميكردي و داخل ميشدي و منو با يك دنيا غم پشت سرت تنها ميذاشتم … هه ….منو بگو كه به فكرتو بودم ميخواستم عليرضا تنها نباشه … نازنين رو ميخواستم باهات دوست كنم كه يه موقع از زندگي تكراريت خسته نشي . هه …اميد خجالتي … اميد چشم و گوش بسته …ولي تو دست منو هم از پشت بسته بودي . بي خود فكرت بودم .تو خوب گليمت رو از آب بيرون كشيدي …خيلي خوب ..به قيمت گرفتن ستاره من …. چند روز پيش ستاره رو ديدم …تنها بود… نميدونم چطور شده بود كه لذت با تو بودن رو از دست داده بود. به نظرم زشت ميرسيد…تابحال اونجوري زشت نديده بودمش . از كنارش رد شدم .. حتي از رد شدن از كنارش هم احساس بدي داشتم . وقتي كه چند قدمي از كنارش رد شدم صدام زد.با اون صداي نازك و حيله گرونش .ميدوني چي گفت …مطئنا ميدوني ، چون خودت اونا رو بهش ديكته كردي … ستاره گفت : » توي اين چند سال ازت متنفر بودم .از حركاتت ،گفتارت ،طرز راه رفتنت ،خنديدنت … وقتي دستامو ميگرفتي احساس ميكردم دارم به چيز نجسي دست ميزنم … حالم ازت بهم ميخوره …»

آره همه حرفاشو زد… ميدوني وقتي ازش پرسيدم » پس اين همه سال چرا تظاهر ميكردي «? چي جوابم رو داد? گفت :»ميخواستم خوردت كنم ….مگه تو كم دخترا رو خورد ميكردي ?ميخواستم مزش رو بفهمي …» شايد ستاره راست ميگه …شايد اين عقوبت تموم اون كارهاي خودمه كه داره قضاي طبيعت رو خوب دادخواهي ميكنه … و اما تو اميد… به خدا قسم من از حقم گذشتم . ستاره مال تو … ولي به صميميت اون سالهايي كه با هم دوست بوديم يه نصيحت برات دارم … ستاره همون طور كه منو ترك كرد تو رو هم روزي ترك خواهد كرد… پس از الان آمادگي اون روز رو داشته باش ستاره عفريته ايه كه همون طور كه منو شكست تورو هم ميتونه ازبين ببره … اين هم خصوصيت بعضي از دختراست . ميدوني اميد..تو با ستاره فرق داري … اگر ستاره رو نشناختم تو رو خوب خوب ميشناسم … تو دچار احساسات زودگذرت شدي وگرنه ذاتا بد نيستي …پس كمي بيشترفكركن … اينا رو براي خودت ميگم . فكر نكن هنوزم ستاره دوست دارم . آره اعتراف ميكنم روزي ميپرستيدمش ولي الان ديگه نه . اولش كه اين مساله رو فهميدم از تمام دخترها و زنها متنفر شدم …كمي كه منطقي فكر كردم ديدم ستاره نميتونه نشون دهنده تمام زنها باشه …اين هم قسمتي از زندگي ما مردهاست كه زنهايي مثه ستاره ماروخورد كنن .ولي بين اين زنها بعضي ها هم مامردها رو تا افق بالا مبيرن … اميد….من فكرهامو كردم .ما از اين محل ميريم … به خدا قسم نه تنها از تو بلكه از ستاره هم هيچ كينه اي بدل ندارم … من ديگه نميتونم كوچه هاي اين محل ،تو،ستاره ،بابائي وتك تك جاهايي رو ازشون خاطراتي داشتم رو بار ديگه ببينم … از همشون متنفرم …

اميدوارم كه با ستاره لحظات خوبي رو داشته باشي ..وهمچنين اميدوارم هميشه توي زندگيت موفق باشي … كسي كه هميشه بيادت خواهد بود:

عليرضافراهاني …

پائيز 1349 » 

ادامه دارد…

ستاره
( قسمت بيست و پنجم )

…آخرين بار كه ديدمش اين نامرو بهم داد.اونروز صبح ميخواستم برم پيش ستاره . داخل كوچشون كه شدم وانت قراضه اي كه ته كوچه بود توجهم رو بخودش جلب كرد. در خونه عليرضا اينا باز بود.توي وانت پر بود از اثاث .چند لحظه اي همونجوري به وانت خيره بودم … به طرف در ستاره اينا حركت كردم كه عليرضا اومد توي كوچه . بي اعتنا به طرف در حركت كردم … وقتي منو كنار در ديد پوزخندي زد و خرت و پرتهائي رو كه توي دستش بود رو گذوشت توي وانت .و سپس به طرف من حركت كرد… با لبخندي بهم گفت :
– سلام …

جوابش رو ندادم ، رومو كردم طرف در و خواستم در بزنم … دستم رو توي هوا محكم گرفت و همونطوري كه ميخنديد گفت :

 نه ديگه … قرار نشد جواب سلام همو نديم … تازه اگه يكي بين ما بخواد جواب سلام اونكي رو نده منم نه تو…

توي دلم بهش آفرين ميگفتم …چطور ميتونست با اون اتفاقهايي كه افتاده بود با اون استقامتش اونقدر باهام خونسردانه صحبت كنه ?
بزور دستم رو از دستش خارج كردم …

اخمي كرد و گفت :

 باهات حرفي دارم …

 حرفتو بگو …من كار دارم …

در حاليكه به در نگاه ميكرد خنده اي كرد و ادامه داد:

 بله …ميدونم حضرتعالي كار دارن …زياد وقتتون رو نميگيرم ميخواستم از محضرتون خداحافظي كنم … و در حاليكه جديتر نشون ميداد دوباره ادامه داد:

 ما داريم براي هميشه از اينجا ميريم …

يه لحظه انگار كه روم آب سردي ميريختن جا خوردم …اصلا باورم نميشد… از طرف ديگه از رفتتنش خوشحال بودم ولي احساس كردم بغض توي گلوم اومده ….براحتي نميتونستم اون سالهاي خوب باهم بودن رو فراموش كنم . يه لحظه بفكرم رسيد كه بغلش كنم و درد دلم رو تموما بهش بگم ولي بزور خودم رو كنترل كردم و در حاليكه تظاهر به بي اعتنائي ميكردم گفتم :

 خب …به سلامت …ايشالله كه موفق باشي …حرفت همين بود?

 آره قسمتيش همين بود…

بعد در حاليكه از توي جيبش پاكتي رو درميورد گفت :

 و قسمتيش رو هم توي اين نامه برات نوشتم … اميد باور كن اگه بخاطر اون سالهاي خوبي كه باهم داشتيم نبود اين نامرو هم بهت نميدادم …
با اكراه پاكت رو ازش گرفتم و براي آخرين بار توي صورتش نگاه كردم … هنوزم اون ابهت هميشگيش رو داشت … حتي از دست دادن
ستاره هم نتونسته بود ابهت عليرضا رو ازش بگيره … از اين موضوع خوشحال بودم … كم كم داشتم احساس ميكردم كه صداي خفه بغضم داره تبديل ميشه به قطرات ريز اشك . براي همين رومو كردم طرف ديگه كه عليرضا منو با اون حال نبينه … عليرضا هم به طرف خونشون برگشت … دوباره نگاهش كردم . با ابهت هميشگيش قدم برميداشت … اشكم زمين كنار در رو خيس كرد… * * *

چندين بار در زدم ، اما از ستاره خبري نشد.كم كم داشتم نگران ميشدم .يه ربي گذشت …ولي باز هم در رو باز نكرد. ديگه نتونستم تحمل كنم … پام رو گذوشتم روي تكه آجري كه از ديوار بيرون مونده بود و به هر زحمتي بود خودم رو اونور ديوار رسوندم . حياط خاليبود…با ديدن حوض فيروزه اي به ياد عليرضا افتادم … * * *

نامه رو توي پاكت ميذارم . اين تنها نوشته ايست كه هر بار راحت ميتونه منو به گريه وادار كنه . عليرضا… ! تو تموم حرفاتو زدي … اما منم حرفهايي براي گفتن داشتم …چرا صبر نكردي تا اونا رو هم گوش كني ? اميدوارم روزي ببينمت و اونهارو هم بهت بگم … اگر گفتنشون بيست و يك سال پيش ايراد داشت حالا ديگه فكر نميكنم ايرادي داشته باشه و ديگه اثري روت نخواهد داشت …. اي كاش ببينمت و بهت بگم كه : » مهر ماه همون سال بود كه ستاره رو بعد از چهار ماه باز همديدم… اون روز ستاره …

ادامه دارد….

ستاره
قسمت بيست و ششم (آخر)

… اونروز ستاره خيلي شكسته و خسته به نظر ميرسيد.نميدونم چه مدت بود كه منتظرم وايساده بود تا بيام . وقتي از دور منو ديد با عجله به طرف اومد…

 سلام …

 سلام ستاره خانم …حال شما خوبه ?

 متشكرم ..اميد خان ..?

رنگش پريده بود… به نظرم اومد زياد رو فرم نيست . با تعجب گفتم :  بعله ?

 من باهاتون كار دارم …ميتونين چند لحظه وقتتون رو بدين به من !?

خواهش ميكنم .يه لحظه صبر كنين اينا رو بذارن خونه ،الان ميام . پاكت هاي ميوه اي رو كه گرفته بودم رو خونه گذوشتم و پيش ستاره برگشتم …  خب من درخدمتم …

 بريم خونه اونجا بهتر ميتونيم صحبت كنيم …

رفتارش به نظرم عجيب ميومد… «بريم خونه ….»? . چرا مگه چي ميخواست بگه كه حتما بايد ميرفتيم خونشون …
با اينكه دلم نميخواست ،ولي به طرف خونشون حركت كرديم . توي راه به اين فكر ميكردم كه چه بد ميشه اگه عليرضا مارو با هم ببينه … براي همين با عجله گام برميداشتم ، ولي به نظرم ميرسيد كه ستاره آروم آروم راه مياد … چند قدمي كه جلوتر ميوفتادم برميگشتم و نگاش ميكردم …خيلي نگران بودم كه نكنه عليرضا مارو با هم ببينه . وقتي نگاش ميكردم صورتش غرق در عرق ميديم …
بالاخره با هر زحمتي كه بود به خونشون رسيدم . وقتي ميخواست كليد در رو از توي جيبش در بياره دستش ميلرزيد. نمي تونست كليد رو توي جاش بندازه … ازش كليد رو گرفتم و در رو باز كردم …

 ستاره ? تو حالت خوبه ?

جوابم رو نداد. داخل خونه شد.منم پشتش داخل شدم … منو توي تنها اطاق اون خونه راهنمايي كرد. خودش در حاليكه در چيزي رو كه به ظاهر يخچال بود! رو باز ميكرد مثه كسايي كه ساعت هاست آب نخوردن به پارچ آب هجوم برد. بعد هم در حاليكه به نظر ميرسيد بزور بدن خستش رو تكون ميده به طرف من اومد و روبروي من ، روي زمين نشست … به صورتش نگاه كردم . اصلا اون ستاره هميشه نبود. با اينكه ماهها بود كه ستاره رو فراموش كرده بودم ولي ميدونستم كه قبلا زيباتر بنظرميرسيد. در حاليكه نفس نفس ميزد گفت :

اميد خان ببخشيد كه مزاحم شما شدم … مطلبي بود كه ميخواستم با شما در ميون بذارم …

 خواهش ميكنم …چه زحمتي ? اتفاقي افتاده ?

 اتفاقي كه نه …فقط …. ميتونم يه خواهشي ازتون بكنم ?

 بله …حتما…

 ميدونم شما براي عليرضا بهترين دوست بودين و هستين … ازتون خواهش ميكنم چيزي رو كه ازتون ميخوام بخاطر عليرضا، برام انجام
دهيد…

اصلا متوجه منظورش نميشدم .. خيلي كنجكاو شده بودم كه بدونم اون چه مطلب مهميه كه ستاره رو مجبور كرده كه بعد از چهار ماه كه ازم
خبري نداشته ،بياد بخاطرش منو بخونشون بياره …
 من اگه در حد توانم باشه حتما حتما براتون انجامش ميدم .
 خب …قبول دارم كه كمي براتون سخته … مخصوصا براي شما كه ساليانه ساله با عليرضا …
سرفه هاي ممتدي كه كرد مانع ادامه دادن حرفش شد . بالاخره در حاليكه جلوي دهنش رو ميگرفت ادامه داد:
 دوستيد، خيلي مشكله … ميخواستم بگم كه من …
يك لحظه سكوت كرد… ديگه اصلا نمتوينسم منظر بمونم …
– شما چي ?
– من مريضم …
اولش فكر كردم كه يه سرما خوردگي كوچيكه … اصلا قبل از اينكه بگه فهميده بودم كه حالش خوب نيست …از سرفهاش معلوم بود.
– خب ..اين كه مهم نيست …ايشالله خوب …
در حاليكه اشك توي چشماش جمع شده بود حرفم رو قطع كرد و گفت :
– نه من ديگه هيچ وقت خوب نميشم …
يه لحظه فكر كردم كه اشتباه شنيدم … با تعجب پرسيدم :
– چي !!!?
– من سرطان دارم …!
ديگه متوجه نشدم كه چي شد… چشام فقط سياهي ميديد.گوشام هيچ چيز رو نميشنيد… * * *
ستاره تو چقدر خوبي … لبهاي خوشگلش رو درحاليكه بهم التماس ميكرد تا قبول كنم رو بخاطر ميووردم . ازم خواسته بود كه به عليرضا
اصلا موضوع مريضيش رو نگم … ازم خواسته بود جوري رفتار كنم كه عليرضا ازش متنفر شه …
كمي كه بخودم مسلط شده بودم ازش پرسيده بودم :
 ولي آخه چرا? تو الان بيشترين موقعي هست كه عليرضا رو احتياج داري …
 اميد …ازت خواهش ميكنم قبول كن … تو به من قول داده بودي .. تو اخلاق عليرضا رو بهتر از من ميدوني … ميدوني كه عليرضااگه بفهمه خورد ميشه … پس نذار كه اين اتفاق بيوفته
ديگه نمتونستم خودم رو كنترل كنم .صداي هق هق منو ستاره فضاي تاريك ،غروبي اطاق رو فراگرفته بود.
سرطان كليه … يك ماه بود كه ميدونست … يه روز وقتي كه نفسش گرفته بود،رفته بود دكتر و بعد از آزمايشات انجام شده معلوم شده بود سرطان داره … و او در اين مدت حتي به بابائي هم موضوع رو نگفته بود.
تصميممون رو گرفتيم توي اون مدت كوتاه يك لحظه تنهاش نميذاشتم . مريضي ستاره ذره ذره داشت منم آب ميكرد.اغلب با اون حالش مجبور
ميشديم توي كوچه هاي اطراف قدم بزنيم كه عليرضا مارو با هم بينه … توي اون مدت فهميدم كه عشق ستاره به عليرضا رو تابحال توي هيچ كتاب و ديواني كشف نكرده ام … * * *
به زور از ديوار آجري خونشون بالا رفتم … پاكتي كه عليرضا داده بود هنوز هم توي دستهام بود. حياطشون ساكت بود… با ديدن حوض فيروزه اي به ياد عليرضا افتادم ….
كم كم داشتم براي ستاره نگران ميشدم . بلند صداش كردم … اما صدائي نميومد. با عجله به طرف اطاق حركت كردم … بدرون اطاق رسيدم … ستاره وسط اطاق بيهوش روي زمين افتاده بود ليوان آبي واژگون كنارش روي زمين قرار داشت … كنارش زانو زدم … بازوان باريكش رو تكون دادم و صداش كردم . بعد از چند لحظه بزور پلكهاشو باز كرد و در حاليكه سعي ميكرد كه حرف بزنه گفت :
– اميد …….خيلي …خوب ….شد …كه ..اومدي …من دارم …
همون موقع از دهنش خون اومد بيرون … كلي كلافه شده بودم .اصلا نميدونستم چيكار بايد بكنم …حسابي دست و پامو گم كرده بودم . دستاي سردش رو وي دستام گرفتم و با صدايي كه احساس ميكردم ميلرزه
گفتم :
– ستاره ازت خواهش ميكنم حرف نزن …خواهش ميكنم …

 به سختي ادامه داد:
– من ….باعث شدم …دوستي تو با عليرضا……
دستاش هر لحظه سردتر ميشد… پلكهاش آروم آروم بسته شد و دوباره در حاليكه اسم عليرضا رو تكرار ميكرد لبخندي زد… دستهاش ديگه كاملا سرد شده بودند… انگشتاي باريكش رو نوازش كردم . وبه جاي اشكام كه روي گونهاش ميريخت نگاه ميكردم .
… ستاره تو چقدر خوب بودي …
 پايان 

 امير پاشا آزاد
شهريور 1377

پی نوشت : با تشکر از دوست خوب و عزیزم مسعود جامعی اسکوئی که این داستان خوب رو در اختیار من قرار دادن . این داستان رو من که تاثیر خاصی داشت شما رو نمیدونم .

Advertisements

Written by محمد کشوری

مارس 6, 2008 در 8:08 ق.ظ.

نوشته شده در ادبی

4 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. عالی بود . رو منم تاثیر گذاشت. با این که تا حالا جای هیچ کدام از این شخصیت ها نبودم و آرزو می کنم هیچ وقت نباشم.
    موفق باشی

    سیاوش

    مارس 6, 2008 at 3:19 ب.ظ.

  2. داستان نویس شدی ممدی :دی
    تکون دهنده بود … من معمولا از داستان خوندن زیاد خوشم نمیاد حالا کو تا حسش باشه ولی این داستانی که گذاشتی توی سایتت اونم سایتی که بیشتر مطالب علمی می نویسه وسوسه ام کرد :-> این داستانو مسعودی خودش نوشته بود ؟

    ممدی آرشیو وبلاگ قبلی هامو ازت خواسته بودم چی شد پس ؟ 😦

    مرجان

    مارس 7, 2008 at 1:56 ب.ظ.

  3. خیلی عالی. خیلی با احساس. واقعا ممنون.

    حامد

    مارس 10, 2008 at 9:06 ق.ظ.

  4. محمد جان دستت درد نکنه

    همون طور که گفته بودم من این داستان رو فکر کنم حدود 10 سال قبل گرفتم یعنی یکی از دوستان در گروه خبری قاصدک هر هفته یک قسمتش رو میزاشت که اسمش رو فراموش کردم (میدونی اون زمان فروم و گروپ و فیس بوک که نبود 🙂 )
    زمان خدمت با اینکه این داستان رو 100 بار خونده بودم باز هر شب یک قسمتش رو قبل از خاموشی میخوندم که جای سریال تلوزیونی که نداشتیم رو پر میکرد!!!!

    امیدوارم دوستان دیگه هم لذت برده باشن

    مسعود

    مارس 23, 2008 at 9:05 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: