چکیده ای از تازه ترین ها

آخرین دیده های من از اینترنت

شعر و عاشقانه ها

with one comment

1- ذرات وزين هوا به بيرحمي بر روي بالهايش سنگيني ميکرد
پروانه باورش شد که پرواز ميشکند
اينک زمستان جوان ميروييد
و پروانه
در انقباض حيات يخ ميزد

2- در اين زمانه نفس گير پر هاي و هوي چه مي کني
با سنگ و شيشه بازي بچه گانه مي کني
دستت بريد و خطا شد عاقبت
آن قصه قديمي که هر شب دوباره مي کني
از راز قصه خبرت نيست بي گمان
سر گشته حسرت تکرار لحظه هاي دوباره مي کني
با دستهاي کوچک کودکانه ات
خبرت از تلخي زمانه نيست و هي بهانه ميکني

3-  من دندان احساسم را کشيدم ؛و در تيرگي همين به اصطلاح شما دل !
جنين چند روزه ي خواهشم را به مستراح انداختم .
مهم نيست بي چراغ به زيارت کدامين خدا مي روي ؛
از خانه که مي آيي با خودت يک دستمال سپيد ، پاکتي سيگار و دلي براي سپردن بياور
«که هم بغض گريه هاي تو ما نيستيم»

4- قيمت در انتظار نشست تا کسي از راه برسد شخصي
ته کوچه داد ميزد سيب به قيمت ارزان
و من ديدم که چگونه سيب به ارزاني قيمت خار شد

5- برنمي‌گردد
ول‌اش کرد تا برسد به ‌رودخانه روي هوا تاب‌بخورد.
برمي‌گردد…
برنمي‌گردد…
برمي‌گردد…
برنمي‌گردد… برنمي‌گردد… برنمي‌گردد…
جنازه‌اش را که از آب گرفتند، غنچه‌ي لُختِ بي‌گل‌برگ توي مُشتش پلاسيده بود.

6- اي دل چه انديشيدهاي در عذر آن تقصيرها
زان سوي او چندان وفا زين سوي تو چندين جفا
زان سوي او چندان کرم زين سو خلاف و بيش و کم
زان سوي او چندان نعم زين سوي تو چندين خطا
زين سوي تو چندين حسد چندين خيال و ظن بد
زان سوي او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندين چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
چندين کشش از بهر چه تا دررسي در اوليا
از بد پشيمان ميشوي الله گويان ميشوي
آن دم تو را او ميکشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان ميشوي وز چاره پرسان ميشوي
آن لحظه ترساننده را با خود نميبيني چرا
گر چشم تو بربست او چون مهرهاي در دست او
گاهي بغلطاند چنين گاهي ببازد در هوا
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا
بانک شعيب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش
چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمي بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت
فردوس خواهي دادمت خامش رها کن اين دعا
گفتا نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان
گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم
من در جحيم اولاترم جنت نشايد مر مرا
جنت مرا بيروي او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زين رنگ و بو کو فر انوار بقا
گفتند باري کم گري تا کم نگردد مبصري
که چشم نابينا شود چون بگذرد از حد بکا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت
هر جزو من چشمي شود کي غم خورم من از عمي
ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بصر کو نيست لايق دوست را
اندر جهان هر آدمي باشد فداي يار خود
يار يکي انبان خون يار يکي شمس ضيا
چون هر کسي درخورد خود ياري گزيد از نيک و بد
ما را دريغ آيد که خود فاني کنيم از بهر لا
روزي يکي همراه شد با بايزيد اندر رهي
پس بايزيدش گفت چه پيشه گزيدي اي دغا
گفتا که من خربندهام پس بايزيدش گفت رو
يا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

Written by محمد کشوری

دسامبر 5, 2007 در 3:20 ب.ظ.

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. بهتر نیست حساب غزل و شعر نو رو از هم سوا کنی؟ یعنی یه صفحه جداگونه واسه غزل بذاری؟
    منم از ای دل چه اندیشیده ای خوشم می یاد،در واقع عاشق شعرهای مولانام.
    ممنون از بابت این همه ظرافت 🙂
    منم همینطور . خوبه ولی هنوز اولشه اگه بیشتر شد جدا میکنم

    kochebagh

    دسامبر 5, 2007 at 3:54 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: